امروز

محمد یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵، 22:17

بچه ها اماده میشن برای انتخاب تیم ملی

امشب با نیما و حسام مبارزه کردم

،

ایقد مشت خورده تو سرم

کلم مثل تپه های شاهزاده ابراهیم شده 😂😂

،

فکمم اب بخورم درد میکنه 😁

عجبببب بکسر خوبیم من واقعا

،

ولی خب بسی حال داد و چسپید

بعد که کوفته و خیس عرق رفتم یه کنج

نشستم تا اب بخورم

در حالی که فکم درد میکنه و وا نمیشه

شروع کردم به خودم خندیدن

به اینکه اولش نمیخاستم بیام باشگاه و حوصلشو نداشتم

و به خودم گفتم : تو خوبه حوصله نداشتی و این طوری کردی

،

بسی زیاااد دوس دارم بکسو

بچه ها رو

محیط رو

به شدت انرژی میگیرم

،

امروز اوسا اومد کابینت گیر کنه

پارادوکس عجیبیه

داستان مردان بزرگ :  شاهین و عباس

محمد جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵، 15:38

شاهین

،

هر جلسه دیر میومد سر تمرین

گاهی ۵ دقیقه گاهی بیشتر

،

هر کی دیر بیاد تنبیه میشه

توبیخ میشه

کتک میخوره و ..

،

اماده شدم که به شدت تنبیهش کنم

فقط قبلش ازش پرسیدم

شاهین چرا هر جلسه دیر میای ؟

،

شاهین حدود ۱۳ سالشه که مدرسه میره

گفت : کار میکنم استاد

تو تامیرگاه

ها راست میگفت ، دستاش ترکی بود و روغنی

،

از تصمیم منصرف شدم

همه رو نگه داشتم

و گفتم : قهرمان اونی نیست که توی فیلم ها نشون میدن

قهرمان مردیه که کار میکنه

کار میکنه برای خودش برای خانوادش

به افتخار همه مرد های کاری و به افتخار شاهین

تمرین رو از اول شروع میکنیم تا شاهین از گرم کردن جا نمونه

،

،

عباس

،

از این مرد های قد بلند هیکلی ریش داره

از اینا که بین صد تا ادم پیدان

از اینا که خیلی بزرگن و ترسناک

،

تو باشگاه هیشکی هم وزنش نیست

همه میترس از ضربه دستاش

،

رفتم جلو تا کمی بکس تمرین کنیم

به یه ضربه واقعا اروم دستش

من سه قدم عقب عقب رفتم‌

،

اومدم از دور و با پا بهش ضربه بزنم

گفت پا نمیتونم کار کنم

ربات پام پاره شده

سه ماهه

،

کمی مکث کردم

سه ماه ؟ واقعا ؟

پس چرا نرفتی عملش کنی ؟

هیچی نگفت

دوباره گفتم خطرناکه باید عملش کنی

دیگه نتونست سکوت کنه

در حالی که گاردشو انداخت و وا داد

گفت پولشو ندارم

و اگه عمل کنم دست کم ۲ ماه نمیتونم کار کنم‌

،

از او روز تا الان بهش فکر میکنم

که همه بزرگی و ابهتش ریخت

انگار با گاردش غرورشم افتاد

بهش فکر میکنم و غمگینم

غمگین برای مرد ها و زن های وطنم که چنین خرد شدن و کسی ندید

خوب و بد

محمد سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵، 11:51

جواب سوالمو میدونی ؟

،

مورچه ها رو مینداختم برای ماهیا

تا بخورن

،

چی خوب و چی بد بود ؟

کشتن مورچه ها بده ؟

ماهیا گرسنگی بمیرن خوبه ؟

برای کی خوبه و برای کی بد ؟

برای مورچه ها بده و ماهیا خوب ؟

یا برعکسش ‌؟

برای منی که مورچه رو مینداختم چی ؟

،

،

،

چقد خوب و بد قاطی شده نه ؟

،

،

راستی ما ادما هر چی دستمون برسه

رو میکشیم و میخوریم ...

،

خوبیم ما ؟

error

محمد سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵، 11:47

خستم و کلافم و عصبانیم

از ساعت شش صبح تا الان پای سیستم بودم

و هییییییییییییچ کاری نکردم !!

چرا ؟

چون به یه خطا خوردم

و هر chatgpt رو هم سوراخ کردم و نشد حلش کنم

،

این جور وقتا باید چیکار کرد ؟

یه ترکیب عجیبی از خشم و کلافگی هست

و این فقط عشق به کد نویسیه که باعث میشه ادامه بدم

،

بعد ۶ ساعت تلاش حلش کردم

old men

محمد دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵، 21:18

گیجم و کلافه و گم

هوشیار نیستم

نمیدونم چیکار میکنم

داره خیال از واقعیت قوی تر میشه

اینده گم و گنگ و مایوس کنندست

،

دی که گذشت ، اینده نیامدست

پیش آر پیاله را که امروز نگذرد !!

،

تابستون اومد و همه طفریح ها حذف شد

کوه و صحرا و ...

،

از تابستون خوشم نمیاد

دلگیره و خشک و گرم

،

امروز توی یه منظره جلوی خونه خاله

نخلستون ، یه درخت بزرگ گِز

و پشتشون کوه رو میدیدم

کوه بلند و بزرگ

دلم پر کشید براش

،

بقیه میرن کوه ولی استان های دیگه که خنکه

اینجا دیگه گرممممم شده و نمیشه

حوصله و وقت و پول سفر چند روزه هم ندارم

،

از جمع هم خوشم نمیاد

خراب میکنن طبیعت و سکوت کوه رو ...

،

لاراول رو دوباره شروع کردم

بسییی دوسش دارم و لذت میبرم ازش

کاش میشد وقت بود عمیقا و مفصل یادش میگرفتم

،

حیف مدرسه و دانشگاهی که رفتیم و هیچ یاد ندادن

،

downfall

laravel

محمد دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵، 21:10

متاسفانه نمیشه بخشی از یک کد رو دانلود کرد و فیلتره
از 6 صبح تا حالا که 11:30 هست درگیر همین یه مورد بودم !!

،
برنامه نویسی یعنی همین
یعنی روی ارور رو کم کردن
یعنی خسته نشدن و هزار بار یک راه رو رفتن‌

مانیتور :)

محمد چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵، 0:54

عارزم به خدمت جناب عالی کـــــــــــــــــه
بعد 15 سال مانیتور جدید خریدم :)
،
دس و جیغ و هورااااا
،
و بلخره پس از سه سال فس فس کردن و دس دس کردن و بهونه تراشییی

تصمیم گرفتم تغییراتی اساسی ایجاد کنم
،

یه چند ماهی بلاگفا بسته بود ننوشتیم
رو دور نوشتن خارج شدیم
،
ولی خو میام و مینویسم و
نوشتن رو بسی دوست دارم
،
این زمستونیه تا تونستم گشتمممم

با تیم رفتم قله بیرمی
بسی هیجان انگیز بود
و خوشحال بودم فقط خودم دیوونه نیستم
و کلی ادم بی کله دیگه هم مثل خودم هست :)))
،
فعلا همین تا بعد بینیم چی میشه

انسان

محمد پنجشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۵، 3:25

و انسان تنها مالک مرگ است ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم