وینستون چرچیل
مشکلات حاصل از پیروزی دلنشینتر از مسایل حاصل از شکست است ولی آسانتر از آن نیست.
،
وینستون چرچیل
،
برای روزهای شلوغ کاری و دغدغه های کار
مشکلات حاصل از پیروزی دلنشینتر از مسایل حاصل از شکست است ولی آسانتر از آن نیست.
،
وینستون چرچیل
،
برای روزهای شلوغ کاری و دغدغه های کار
یه دیوونه ای تو شهرمون هست
که جلو مغازه ها میشینه
یه نوشابه و پوفک جلوش
و ساعت ها طول میده تا بخوره و بره
حساااابی بیخیال حرف مردم
دیوونست دیگه !!
،
امروز ناخوشم
یه دوغ گرفتم
جلو یه مغازه نشستم
و بیخیال حرف مردم
،
چون ناخوشم دیوونم ؟
چون ناخوشم ازادم ؟
شاید چون ناخوشم نمیتونم نگران حرف مردم باشم و ازادم
لباساش کهنه بود و موهای بلند درهم داشت
یه پاش لنک میزد و صدای نخراشیده
،
رفت که سوار یه پراید خیلی داغون کهنه بشه
ولی جلوی ماشینش خم شدو وایساد
یه سنجاقک رو روی زمین برداشت و سعی کرد
کمکش کنه تا پرواز کنه
،
اون به سنجاقک اهمیت میداد
و به نگاه مردم بی اهمیت بود
،
چند باری تلاش کرد ولی سنجاقک پرواز نکرد
خیلی اروم یه گوشه گذاشتش که کسی لگدش نکنه
کمی براش صبر کرد و بعد رفت ...
،
گاهی از ظاهر ادما نمیشه بزرگی دلشون رو دید
،
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگیرم و حال را
خیلی شلوغم این روزا
و این شلوغی بیگاریه
گاهی وقتا آدم یه اشتباهاتی میکنه و دیگه خیلی سختش میشه ازش بیاد بیرون
#بیگاری :))))
،
کفش کوه نوردی خریدم :)))))
،
پروژه ای که ازش خیلی میترسیدم رو شروع کردم
،
باید دو تا زبان برنامه نویسی دیگه رو یاد بگیرم
،
نمیدونم کی ولی باید اقدام کنم براش
،
از برج 1 سال دیگه !!
میدونی چرا ؟ چون اون موقع تا برج 2 خیییلی خلوتیم
همه پولاشون رو خرج کردن و هیشکی سایت نیمسازه
وقت خوبیه برا تمرین و یادگیری
،
یار خوب تموم ماجراست
با تشکر از خانوم مهندس
مثل وقتی که بری تو کوچه و هم بازیی نباشه
تو خونه توپ بازی کردم و جز خودم هیچ کسی نبود که بازی کنه
یا حتی بگه بازی نکن
هیچ کسی نبود
به تلافی دیروز که نرفتم اصلا بیرون و همش خونه بودم و پا کار
امروز با مهدی زدیم دل کوه
تا جایی که میشد با موتور پیش رفتیم تو کوه
بعدش موتور رو گذاشتیم و پای پیاده زدیم دل دره ها
،
از یه جاهای تنگ و تاریک و مخوفی رد شدیم که وسط روز روشن هم تاریک بودن
،
من هر غار و چاله ای میبینم بدو بدو میرم داخلش
یا اگه نشه حداقال کلمو میکنم اون تو ببینم چه خبره!!
،
کنج کاوی در حد مرگ !!
مهدی میگه وقتی کلتو کردی اون تو یکی دستشو بزاره دو طرف سرت
و پیشونیت رو یه بوس کنه خیلی خوبه !!
،
فکر کنم انقد جیغ بکشم که گوش جفتمون کر شه
،
از یه دره های خیلی تنگی رد شدیم
که کلا باید گربه ای و نشسته جلو بری
،
جاهایی که در نگاه اول فکر میکنی غیر ممکنه از اینجا بتونی رد شدی !
،
زمین صاف رفتن که هیجان نداره !
باس چالشی باشه و پدرت در بیاد که جیگرت حال بیاد
،
طبیعت خیلی عجیبه
هر باری که میریم یه بلایی سرمون میاره
،
وقتی میخایم بریم وجودمون پر از خشمه ، ذهنی شلوغ و پر سرو صدا داریم
با چهره های پر از اخم
،
وقتی برمیگردیم تن صدامون اومده پایین ، اروم شدیم ، سری بدون فکر داریم ،
یه جوری آدمو اروم میکنه
مثل حس اولین بوسه پس از هزار سال دوریه
،
راستی
از انداختن این سنگ بزرگا پایین خیلی لذت میبرم !!
امروز یک سنگایی انداختم فکر کنم یه تن بود یکیشون !!
اندازه نصف یه ماشین بود !!
وقتی شروع میکنه قل خوردن و پخش شدن زمین لرزه ایجاد میکنه
یه حس ترس و لذت و کرم ریزیه خیلی خوبیه
،
💚
خیلی وقت بود فیلم به این توپی ندیده بودم
داستان قوی ، صحنه های جنگی عالی ، پایان جذاب
امتیازم بهش از ده نمره : 8 هست
،
بسی لذت بردم ازش
با آدم های سالم دوستی کردن خیلی لذت بخشه
با علی رفتم کوه
اسمون رو میدید و کیف میکرد
نقش اب رو زمین رو میشد بهش نشون داد
میشد بهش گفت بیا راهمون رو دور کنیم و از این سنگه بریم بالا
و بدون قظاوت و با ذوق بپذیره
،
ممد نبود و داداشش علی بود
،
علی 10 سال ازم کوچیک تره
خوشحالم که سالمم و دلی جوون دارم که میتونم از هم نشینی باهاش لذت ببرم
،
با علی هر چی مسیر سخت و بیخود و تنگ و باریک بود رفتیم
خیلی محکم پشت سرم اومد و نه نگفت !!
ایقد حال داد که نگو !!
،
کلی گذر از مسیر های سخت و پر پیچو خم خیلی بیشتر حال میده
تا یه دشت صاف و بدون چالش
،
داداشش ممد هم دلش اب و کباب شده برا صحرا
،
با مهدی رفتم سر او بتریه که یک ساله زیر خاک کرده
و تموم ای یک سال یادش بود و هرررررر بار منو دید گفت یادمه
منتظرم برا یلدا بیاد و بریم بتری رو در بیاریم !!
،
میخام بیشتر برم کوه !!
امروز کلا خونه بودم و پا سیستم
راستی میخام قایق درست کنم ^_^
خیلی هیجان انگیزه
،
به این فکر میکنم که یه روز بقیه فکر میکنن فقط انلاین نیستم
ولی مردم !!
،
و قبل اینکه بمیرم میخام زندگی رو تا قطره اخرش سر بکشم
تا اگه یه روزی وقتش شد هیچی برای پشیمونی نداشته باشم
،
و بازم میگم رفیق خوب تمام ماجراست 💚
وقتی که میفهمی هیشکی نیست و
خودت خودتو نجات میدی
،
درسته حس خوب غرور و موفقیت
اره مستقل بودم داره
،
ولی برام اصلااااا جالب نیست
حس تنهایی زیادی هم داره
،
امروز موتورم سر جاده خراب شد
گذاشتمش و برگشتم خونه
با ماشین رفتم براش بنزین بیارم
از کنارش که رد میشدم
شیشه رو دادم پایین
نگاش کردم و دست براش تکون دادم
حس کردم غمگین و نگرانه
براش دست تکون دادم و گفتم :
نگران نباش برمیگردممممم
،
و در نهایت آوردمش خونه
،
راستی خونه کجاست ؟
مثل باتلاق میمونه ذهن
گاهی چیزهایی که خیلی وقت پیش گند شده بوده و ته مغز ناپدید شده بوده رو دوباره پس میده
فکر هایی سمی که روح رو اذیت میکنن
،
شاید پس داده چون فکر کرده قوی شدم و میتونم حلش کنم
برای این یکی ایده ای ندارم که حلش کنم
،
وقتی ایده ای نداریم بهتره کمک بگیریم
از کتاب ها
از آدم ها
یه خانم گدا پاکستانی با بچش سر جاده نشسته بود
گدایی میکرد !!
من و ممد با موتور رفتیم پیشش
سلام کردم و گفتم این دوستم گشنشه
یه کلوچه ای چیزی داری بهش بدی بخوره ؟
،
من همچین درخواستی رو از خیلیا کردم
پولدار ها
اوساها
گداها و ...
،
خیلیا گفتن نه
و همه گداها بهم گفتن اره
،
و امروز هم فکر میکردم این چون پاکستانی هست
بهم نه بگه ولی در پلاستیکش رو باز کرد و یه کلوچه
در اورد و دستشو دراز کرد که بردارم
،
ازش تشکر کردم و گفتم شوخی بود و رفتم ...
یک هفته تو این شهر چرخیدم
یک نفر به من بوق نزد
یک نفر بابت بد پیچیدن و توقف بی جا
من بابت ایستادن وسط خیابون هیییچی نگفت
خیلی اروم پشت سر من فقط توقف میکردن
،
چقد که خوب و اروم و با شخصیت بودن
مردم این شهر