دکتر و بچش و عروسی

محمد سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳، 12:47

یه چیزی دیدم که دو روزه بهش فکر میکنم

،

دکتر یه کیف زنونه دستش گرفته بود و وسط مجلس عروسی

بچه بغل میرفت و میومد

یه طوری که انگار مشعل المپیک دستشه

بهش نگاه میکردم که چقد بدور از قضاوت مردمه

که بهش بگن زن زلیله !!

،

درسته کار اشتباهی نمیکرد و بچه مال هر دو نفره

ولی این حجم از اعتماد به نفسش برام ستودنی بود

،

چرا ما نداریم چنین اعتماد بنفسی

امید

محمد سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳، 3:27

و حالا منم یه بیسکویتم که داره میفته تو چایی ..

،

ولی همیشه امیدی هست

،

غرق شدن کشتی تایتانیک برای خرچنگ های زنده ای که

توی کشتی بودن یه معجزه بود !!

همنقدر محال

همینقدر غیر ممکن

،

فقط کافیه تسلیم نشیم

،

راستی امروز یاد یه چیزی افتادم

دلی ذوق کردم و خندیدم

اونجا که منو نگا میکرد و میگفت

اااااااا دارم میفتممممم 😂😂😂♥️

خِلاص ؟

محمد دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳، 4:18

و دوباره از اینده میترسم

،

رباته همیشه میگفت راجبش بیشتر فکر کن

ولی ایبار گفت : خِلاص

،

فکریم و خوابم نمیبره

باس مدیریت کنم ای وضعه

آدم

محمد جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳، 23:41

اون خیلی نگهبانه ، خیلی

ولی اگه کسی نداشته باشه برای مراقبت ازش چی ؟

،

مثل چراغ بان توی قصه شاهزاده کوچولو ،

اگه چراغ نباشه ، چراغ بان چیکار کنه ؟

آدم

محمد جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳، 13:35

او یک نگهبان بود !!

ببخشید

محمد دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳، 1:32

مثل او وقتاییه که پدرم بیمارستان بود

مو مراقبش بودم و امید بقیه

فقط توی راه روها تنها میشدم

فقط اونجا وقتی بود با خودم حرف بزنم

میگفتم نه محمد الان وقتش نی

،

و الان خیلی دلم میخاد بشینم و گریه کنم

ولی الان وقتش نی

چشم خیلیا به منه

،

حجم تنهاییم الان مثل نقش اول فیلم pasengers شده

که تو هوا معلق شد بیرون سفینه

همو طوری خالیه :(

،

دلم میخاست بتونم از ادم های بیشتری

نه نه

دلم میخاست بتونم ..... مراقبت کنم

ولی خو انگار قدم نمیرسه

ببخشید که قدم کوتاه بود

:(

محمد یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳، 3:28

مو عادت ندارم کسی نشنبه حرفمو :(

یکی میگفت : خوش به حال اونایی که یه شنونده خوب دارن

،

غمگینانست

،

خوش به حالشون

بنام پدر

محمد یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳، 2:10

تو هم میترسی که دلت بشکنه ؟
،
دوست داشتن همینه دیگه
بغلتو باز میکنی تا قلبتو لمس کنه
کاملا بی دفاع
،
ارزششو داره ؟
من همیشه گفتم ارزششو داره
،
و خیلی ترسناکه نه ؟
خب دوست داشتن و عشق برای ترسو ها نیست
،
ما که قدمه رو برداشتیم
پیش میریم ببینیم چطور میشه
،
اینم مثل ما بقی زندگیه
میترسی ولی باید قدم برداری
،
خیلی وقته بیرون نرفتم
فیلم ندیدم
دوستمو ندیدم
،
بدون پشتوانه بودن خیلی فرق داره
خودت باید بسازی
،
ولی کت رو پدرم تنم کرد
نبود ولی اون کت رو تنم کرد
،
چرت گفتم هر جا گفتم بدون پشتوانه بودن
پدر ها حتی وقتی نیستن هم گرمای محبتشون موندگاره

مذاکره :)

محمد دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳، 23:47

اونجایی که همه زورشون رو میزنن

اونجایی که از خشم قرمز شدن ،لباشون میلرزه ، پای بیقرار دارن ،
و حسابی قرمز شدن
،
اونجا به حالتی کاملا خنثی نگاش میکردم
داشت همه زورش رو میزد
ولی هیچ تغییری نمیدید
،
یعنیا اوفففففففففف که چقد کیف داد
،
ولی خودمونیم طرف واقعا گنگش بالا بود
و خعلی متخصص بود
،
و شرمنده من ارزون نیستم
،
سه به یک باختن تا بار دیگه بدونم
از دل تاریکی هم میتونی سالم بیای بیرون
،
مثل اونجا که زندانیم کردن
فقط نور رو نگاه کن
دنبال باریکه خط نور برو

بوا :)

محمد یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳، 21:32

این روزا

محمد شنبه ششم بهمن ۱۴۰۳، 22:37

و دوباره روزهای خیلی عجیب

خاص و قرو قاطییییی

،

راس میگن زندگی سیاه سفیده

راه راهه

،

میگذره اینا هم خوب و بد

:):

محمد جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳، 2:32

دیشب بزرگ ترین ریسک عمرمو کردم !!

یه ریسک به ارزش ۲۵ میلیارد !!

،

و امشب جمله خفنه رو در حالی

که صدام میلرزید گفتم !!

بزرگ‌

محمد سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳، 0:1

شش به یک

بردم و از رینگ اومدم بیرون تا دم در خروجی

بزرگشون اومد بدرقه

،

همه توانم رو گذاشتم و پشت رینگ نشستم و

زار زدمو کل مسیر برگشت خسته و گیج بودم و نفهمیدم

چی شد

،

این بردا زندگی نیست ، فقط زنده بودنه

بردم مثل جنگ ناپلئون بود که با نیمی از تلفات جنگو بردن

و اگه یک بار دیگه این طوری ببره برای همیشه نابود میشه

،

ولی یکی بما نگفت عامو خرت چند ؟

تو تنهایی کمک نمیخای ؟

دم خودم گرم دس بودم برا بقیه

ولی دس گیر نداشتم

،

بزرگی به سن نیست

اگه به سن بود کوهو باس میپرستیدیم

،

از امروز خیلیا دیگه برام بزرگ نیستن

،

و دم خودم گرم که دیوار ساختم برا پشت خودم

من درد کشیدم ولی هر جا بتونم دست میشم

تا دیگری نکشه

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم