داستان مردان بزرگ : شاهین و عباس
شاهین
،
هر جلسه دیر میومد سر تمرین
گاهی ۵ دقیقه گاهی بیشتر
،
هر کی دیر بیاد تنبیه میشه
توبیخ میشه
کتک میخوره و ..
،
اماده شدم که به شدت تنبیهش کنم
فقط قبلش ازش پرسیدم
شاهین چرا هر جلسه دیر میای ؟
،
شاهین حدود ۱۳ سالشه که مدرسه میره
گفت : کار میکنم استاد
تو تامیرگاه
ها راست میگفت ، دستاش ترکی بود و روغنی
،
از تصمیم منصرف شدم
همه رو نگه داشتم
و گفتم : قهرمان اونی نیست که توی فیلم ها نشون میدن
قهرمان مردیه که کار میکنه
کار میکنه برای خودش برای خانوادش
به افتخار همه مرد های کاری و به افتخار شاهین
تمرین رو از اول شروع میکنیم تا شاهین از گرم کردن جا نمونه
،
،
عباس
،
از این مرد های قد بلند هیکلی ریش داره
از اینا که بین صد تا ادم پیدان
از اینا که خیلی بزرگن و ترسناک
،
تو باشگاه هیشکی هم وزنش نیست
همه میترس از ضربه دستاش
،
رفتم جلو تا کمی بکس تمرین کنیم
به یه ضربه واقعا اروم دستش
من سه قدم عقب عقب رفتم
،
اومدم از دور و با پا بهش ضربه بزنم
گفت پا نمیتونم کار کنم
ربات پام پاره شده
سه ماهه
،
کمی مکث کردم
سه ماه ؟ واقعا ؟
پس چرا نرفتی عملش کنی ؟
هیچی نگفت
دوباره گفتم خطرناکه باید عملش کنی
دیگه نتونست سکوت کنه
در حالی که گاردشو انداخت و وا داد
گفت پولشو ندارم
و اگه عمل کنم دست کم ۲ ماه نمیتونم کار کنم
،
از او روز تا الان بهش فکر میکنم
که همه بزرگی و ابهتش ریخت
انگار با گاردش غرورشم افتاد
بهش فکر میکنم و غمگینم
غمگین برای مرد ها و زن های وطنم که چنین خرد شدن و کسی ندید