باشگاه

محمد یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳، 23:28

اخر تمرین بود ، چراغو خاموش کرده

بودن ریلکس کنن

بانداژ و مچ بندمو تو تاریکی باشگاه جا گذاشتم

،

یکی از بچه ها دید و برد خونه و پیامم داد که

استاد بانداژت جا گذاشته بودی بردم خونه

،

جلسه بعد که اورد دیدم خیلی نرم و لطیف شده

بیچاره شسته بود بانداژا رو 🥺

،

توی ۱۲ سال گذشته نشسته بودمش !!

فکر کنم یک ساعتی گیرش بوده 😁

،

ولی خیلی این حرکت قشنگش چسپید بهم

و مدیونش شدم ، ادمای خوب و کارای خوب

ابدی هستن

،

حرکتش خیلی حال خوب کن بود برام

مرسی ازت امیر قنبری 🙏🏼🙏🏼

شب نوشت

محمد پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، 4:15

روزهای عجیبین ، دوستام محمد و مهدی دارن میرن دانشگاه
سارچی هم میره و دیگه حسابی تنها میشم اینجا
حالا کی زنگ بزنه من براش فلافل ببرم ؟
،
هوا خوب شده و تازه تنهایی هم صحرا و بیابون کیف نمیده

تازه ماه هم کامل شد و کوه باید رفت شبونه و کسی رو ندارم
،
برای سربازیم میخام اقدام کنم !!
،
از اینکه هی شب بشه و هی روز بشه خستم
همش میخوابم و بیدار میشم
دلم میخاد یه حرکت جدید بزنم
ولی نمیدونم چی !!

،
در کل روزهای عجیبین و خوشحالم و شکر
راستی فهمیدم خدا میتونه هنوزم دوسم داشته باشه !!

،
امروز کد نزدم 11 شب نشستم پا کار تا 12
محمد زنگ زد بیا بریم پیاده روی
تا 2 رفتیم بیابون پیاده روی
هوا خنک بود
از پرواز کردن و قدرت پرش طولانی حرف زدیم
تخیلش کردیم و واقعا سعی کردیم بپریم و پرواز کنیم َ
تازه موفق هم نشدیم
ولی تلاشش و حرف زدن راجبش حس خوبی بود
میدونی خیلی خوبه که یکی باشه بتونی هر چیز احمقانه

ای که تو سرت میاد یا خواب های چرتو پرتتو بهش بگی

اونم به حرفات گوش بده و تازه درکتم کنه و تازههههه

خیالتم راحت باشه که مسخرت نمیکنه
من ادم خوش شانسیم
،
یار خوب همه ماجراست
پرچم ژاپن ;)

left join

محمد پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، 3:52

همی الان یه کشف خوووووووووب کردم

لانتیییییی
لفت جوین اصلا بدرد نمیخوره
تازه انقدم سخت هست نوشتنش
ولی باعث کند شدن سرعت شده بود
الان یه حالت حلقه تو حلقه نوشتم سرعتش شش برابر شد
هوراااااااااا
،
خروجی کار رو از لوکال بردم انلاین تست کردم
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
قبلا 13 ثانیه طول میکشید تا لود بشه
حالا شده زیر یک ثانیه
یعنیااااااااااااااااااا
خاک تو سرت لفت جوین لانتیییییییییییی
و هورا که کشفش کردممممممممممممم

اندر احوالات

محمد یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳، 2:51

چقد له و داغون بود شهرشون

برگشتم و برای بار هزارم عاشق شهر خودم شدم

حداقال انقد کثیف نیست و معتاد نداره

،

ملت مثل گرگ گرسنه نگات میکردن و منتظر بودن

وا بدی

،

عجب تجربه سمی بود 😐

،

رفتم دو زدم و لذت بردم از دویدنم

سرعت رفت و برگشتم بیشتر شده

دلم میخاد تایم بگیرم ببینم تو چه تایمی میرم

،

با کلی اعتماد و اندکی ریسک کار خوبه !!

،

بتازگی فهمیدم مومن فقط به نماز نیست

میتونی کارای خوب دیگه هم انجام بدی

و فرد مورد علاقه خدا باشی

،

فهمیدم این پیر مردا که اصلا بهشون نمیاد

خیلی پول دارن

،

فهمیدم رفتارم کمی تند و خشنه

باید تغییرش بدم !!

مدل مدیریتیه همه جا و وقتی از یکی

کوتاهی ببینم ‌..

،

امشب مامور پمپ بنزین نگفت که اینجا که وایسادم

دستگاهه خرابه

کمی حالشو گرفتم ... !!

،

اینو فهمیدم که نه من مقصرم

نه دیگری

و ارامش بخشه این

هر کسی برای منافع خودش میجنگه

هر کسی مشکلات خودشو داره و هیج کسی

دشمنت نیست که بخاد جونتو بگیره

،

پایان

این روزهاااا

محمد چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳، 20:50

هوا خیلی بهتر شده و من ورزشو بیشتر کردم

یه شب باشگاه یه شب نخلستون و دویدن

،

امشب رفتم 4 کیلو متر دویدم و با حسی

خوب و لبخند به لب برگشتم خونه

،

هر چی بیشتر فعالیت کنم بعدش بیشتر

حس تازگی و شادابی دارم

شکر که سالمم و میتونم برم بیرون دو بزنم

و ورزش کنم

،

کماکان دلم میخاد برم کوه توی شب و رفیق

مناسبی برای کوه پیمایی پیدا نکردم

،

،

+ انتظار منم میکشی ؟

- من برا دیدنت مثل زندانیی که انتظار آزادی

رو میکشه چوب خط میکشیدم ..

سریال مردگان متحرک

محمد دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳، 15:23

سریالی که در نگاه اول اصلا جالب به نظر نمیاد

ولی سریال داستان فوق‌العاده قویی داره

طوری که میخ کوبت میکنه به صفحه

و انقددد هیجان فیلمو بالا میبره

که توی اوج فیلم هی میخای رد کنی تا بفهمی

قراره چی بشهههههههه

،

توی هیچ فیلمی چنین تجربه ای نداشتم

واقعاااا جذاب و طبیعی و عالی

،

و متاسفانه از فصل ۹ و ۱۰ و ۱۱ داستان

روح خودشو از دست میده و یک نواخت میشه

به شکلی که سه نفری که نگاش میکردیم دیگه فصل یازده

قسمت های ۸ بیخیال پایان سریال شدیم

،

در مجموع ۱۱ فصل هست

امتیاری که بهش میدم یک تا ده : 8 هست

،

کاملا فکر میکنم ارزش دیدنشو داره

،

و از امروز دیدن دیگر فیلم و سریال ها رو شروع کردم

الان میخام پلتفرم ۲ رو ببینم

و سریال روزی روزگاری رو در آينده

زنبور و نخل

محمد پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳، 5:30

هنوزم دیوونم

ادمی که تا ۳۰ سالگی عاقل نشد

بعید میدونم در ادامه هم‌عاقل بشه

،

شبونه با مسلم‌ رفتم‌سراق عسلا

روز خیلی اروم بودن

ولی شب در وحشی ترین حالت ممکن

اونا ریختن رو من ، منم ریختم رو اونا

عسلو در اوردم و اومدم

،

ولی کم کم ۳۰ تاش منو زد

لباس استین کوتاه پوشیده بودم
ناخون هام سیاه رنگ شدن

،

دستم سه برابر خودش ورم کرده

،

نتیجه زنبوری : شبا زنبور مهربونا رو هم

از خواب بیدار کنی خشمگینه

،

غمگینانست که تنهایی باید تحملش کرد

نخلستون و گرما

محمد چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳، 0:27

کل شبو کد نویسی کردم

۵ صبح رفتم پیش پدربزرگ و رفتیم نخلستون

پروند بَسم وُ رَفتم بالای مُخ

،

امروز هم‌بالای نخل رفتم

هم‌سبد بار ماشین کردم

هم زیر پای مخبر کار کردم

هم‌ گرما با چند تا غریبه که از باغ

بیرون نمیرفتن دعوا کردم

،

صدام تا ده تا باغسون میرفت

،

هوا گرم شد از ساعت ۱۰

یه ماشین سبد خرما بار زدم

،

پیش ما بقی سبدا کسی نبود

از ۱۰ تا ۱۲ نشستیم به نگهبانی دادن اینا

،

گرم بود و خسته و پشه ها و خاکی

بعد کمی نشستن حوصلم سر رفت

یه چوب برداشتم شروع کردم بازی کردن

،

راستی یه کندو عسلم پیدا کردم

اخر هفته میرم سراقش :))

هنوز منو دوس دارن زنبور ها

یه دوری تو کندوشون زدم 😅

،

یه نکته نهم : توی اب ، توی سایه نباید دشویی کرد .

،

یا جا نبود باس زمین رو بکنی که بعد خاکش کنی

عامو از حیوونا هم کمتر نباشیم

،

رد طبیعت رو دستم موند و نقش خاص و جالبیه

کاش میشد نگهش داشت ، خیلی دوسش داشتم

دستم چون زیر سرم بود ، طرح برگ و چوب و سنگ

رو دستم مونده بود

،

بالاخره نیسان دومیه هم اومد و ما ازاد شدیم

حدود ۱ رسیدیم خونه ، یه ماشین بار رو خالی کردیم

منو پدربزرگ گرام

،

بزوررررر تعارف گفتن بیا تو ناهار

گفتم عامو عرقی و کثیف و چکینیم

گفتن نه بیا

،

مامان بزرگ میگه : چِپِل تو بَهز پاک بقیِهه

یعنی : کثیف تو بهتر تمیز بقیست

،

خلاصه گفتم‌باشه تا برم حمام کنم میام

دیگه بعدش برگشتیم پیششون و ناهار قولدیم

،

خیلی خوشحالم که طراح سایت شدم و این

کاهای فیزیکی انجام نمیدم

،

💚😶‍🌫️

دریا

محمد یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳، 19:20

هوا خوب شده و دریا خوبه
دلم میخاد با او پسره که میره دریا زیر اب برم یبار
،
خروجی اسکله نشستم قایقا یکی یکی میرفتن دریا
دلم باشون میرفت تا که نا پدید بشن
برنامه داریم هفته دیگه بریم سر اسکله
قایقا که میخاستن برن بگیم عامو مانم ببرین
فکر میکنم 60 % شانس داریم ما رو ببرن
،
ای روزا هوا خوب شده و همش صحرایم

این روزا

محمد پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳، 3:7

دارم وارد ۳۰ سالگی میشم

و سن ۴۰ و ۵۰ سن مناسبی برای پیشگیری

و نخوردن چیزای چرب و شیرین نییییییست

،

من خیییلی چیزای شیرین میخورم

تصمیم میگیرم و قول میدم که کمتر و هر روز کمتر

کنم خوردن اینا رو

،

امروز هوا خیییلی گردو خاکی بود

رو دستگیره در کلی گردو خاک نشسته بود

شب رفتیم نخلستون با موتور و کور شدم انقد گل

رفت تو چشم

،

در برای سر انبار ابی گرفتم !!

:))))

،

اسمون امشب قشنگ بود

💚

💚

سفر شبانه به قله

محمد سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳، 0:59

چشم به ورودی تونل و خفاش هایی که میچرخیدن بود

چراغو تو اسمون گرفته بودم و محو حرکت اینا

برگشتم ببینم اسی کجاست

بعد که خاستم حرکتم کنم دیدم یه مار

از نوع جعفری یک وجبی پامه ..

،

بزارید از اول بگم داستانو

شب ساعت ۱۰ با اسی رسیدیم پای کوه

خنکی هوا و سکوت و ستاره ها ادمو

سر کیف و ذوق میاره

تا کیلومتر ها کیومتر سگم پر نمیزد

،

مثل همیشه من جلو و اسی پشت سرم

شبانه شروع کردیم سعود

دو تا جا مسیرو اندازه چند قدم اشتباه رفتم !!

تا حالا شب اون مسیرو نرفته بودم

،

من دوس دارم تو سکوت طبیعت رو ببینم

تو سکوت میشه پرنده ها رو دید

حیوونا رو دید

و کسی نمیفهمه اومدی یا رفتی

خطر کمتری تهدید میکنه ادمو

و امان از اسی

کل مسیرو بلند بلند حرف زد و چراغ قوه انداخت

،

تاااا رسیدیم نوک قله

اونجا هم یه ریز چراغش روشن بود میگفت

چشم نمیبینه

حالا شب مهتابی بود و کوه های دو کیلو متر

اون طرف تر معلوم بود 😐

،

امشب شب مهتابه حبیبم رو میخاااااام

،

کنسرو درست کردیم و حرف زدیم و از هوا و منظره لذت بردیم

،

ساعت ۴ صبح هم حرکت کردیم برگشتیم پایین

،

ماره هم درست همون جا قبلی بود

لب ورودی غار کمین کرده بود خفاش شکار کنه

،

تجربه خاص و قشنگی بود

ببشتر از اینکه جلومو نگا کنم سرم تو اسمون بود

ماه و ستاره ها رو میدیدم

دلم میخاد دوباره برم

،

ساعت ۴ و خوردی برگشتیم پایین

و اومدیم خونه و دلم گرفت از برگشتن ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم