محمد
سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳، 0:59
چشم به ورودی تونل و خفاش هایی که میچرخیدن بود
چراغو تو اسمون گرفته بودم و محو حرکت اینا
برگشتم ببینم اسی کجاست
بعد که خاستم حرکتم کنم دیدم یه مار
از نوع جعفری یک وجبی پامه ..
،
بزارید از اول بگم داستانو
شب ساعت ۱۰ با اسی رسیدیم پای کوه
خنکی هوا و سکوت و ستاره ها ادمو
سر کیف و ذوق میاره
تا کیلومتر ها کیومتر سگم پر نمیزد
،
مثل همیشه من جلو و اسی پشت سرم
شبانه شروع کردیم سعود
دو تا جا مسیرو اندازه چند قدم اشتباه رفتم !!
تا حالا شب اون مسیرو نرفته بودم
،
من دوس دارم تو سکوت طبیعت رو ببینم
تو سکوت میشه پرنده ها رو دید
حیوونا رو دید
و کسی نمیفهمه اومدی یا رفتی
خطر کمتری تهدید میکنه ادمو
و امان از اسی
کل مسیرو بلند بلند حرف زد و چراغ قوه انداخت
،
تاااا رسیدیم نوک قله
اونجا هم یه ریز چراغش روشن بود میگفت
چشم نمیبینه
حالا شب مهتابی بود و کوه های دو کیلو متر
اون طرف تر معلوم بود 😐
،
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخاااااام
،
کنسرو درست کردیم و حرف زدیم و از هوا و منظره لذت بردیم
،
ساعت ۴ صبح هم حرکت کردیم برگشتیم پایین
،
ماره هم درست همون جا قبلی بود
لب ورودی غار کمین کرده بود خفاش شکار کنه
،
تجربه خاص و قشنگی بود
ببشتر از اینکه جلومو نگا کنم سرم تو اسمون بود
ماه و ستاره ها رو میدیدم
دلم میخاد دوباره برم
،
ساعت ۴ و خوردی برگشتیم پایین
و اومدیم خونه و دلم گرفت از برگشتن ...