سفر با خود به کوهستان
ساعت ۴ صبحهه و تصمیم گرفتم بزنم دل کوهستان
با یه اهنگ شاد و برقص تا پای کوه مسیرو رفتیم
،
تند تند کفشو پوشیدیم و به گلان ۷ هزار تومن پول دادیم !!
و گفتیم ماشینو بپا تا بیاییم !!
،
ساعت ۴:۴۸ دقیقه شروع کردم بالا رفتن
از کوهای سمت چپ شاهزاده ابراهیم شروع کردم سعود
اونجا کمتر کسی میره و پاکوبی نیست اصلا
،
تند تند شروع کردم بالا رفتن
طوری که هیشکی بهم نمیرسید
و اگه دنبالمم بودن جا میموندن
بعد دو تا سر بالایی افتادم به نفس نفس زدن
و طوری بود که جوجه زردا هم ازم رد میشه خخخخ
،
رفتم رو یال کوه و مسیرو گرفتم رفتم و رفتم
رسیدم به جایی که سفر قبلی خودم و مهدی
بساط کرده بودیم
هنوز سنگ چین و چوبی که گذاشته بودیم بود
برا سنگه دست تکون دادم و لبخند زدم بهش و رفتم و رفتم
صدای اهنگ شاد کردی میومد
دور بود ولی حدس میزدم کجاست
رفتم رسیدم نوک بلند ترین قله اونجا و دیدم حدود
۲۰ نفر بساط صبحونه پهن کردن و د بیااااا
،
منم اووون بالا نشستم و انرژی زا با کیک خوردم !!
همچین ترکیبی خرو میکشه !!
،
بعد که انرژی زا اثر ، عصر ، اسر ، نمیدونم
این کرد شروع کردم رقصیدن
به به چه هوایی و ویویی
،
رفتم پایین وارد دشت شدم
یه قله ۵۱۰ متری بود که از پشتش راه سختی داره و هیشکی نمیره
من از اونجا رفتم که سعودو شروع کنم
،
تو عالم خودم و توی سودت توی دشت داشتم راه میرفتم
یدفعه فاصله یک متری زیر یه درخت کُنار یه چیزی
شروع کرد خش خش کردن
،
گفتم اخ جوان ناکام پلنگ خوردش
چماقو سفت کردم تو مشتم که یه خرگوش از اون
طرف کُنار فلنگو بستو د برووووو
،
گوشای بزرگی داشت و خاکستری رنگ بود
موندم توی اون کوه خشککک اب از کجا میاره
کاکتوسم اونجا میمیره انقد خشکه همه چی
،
خلاصه که بالا رفتنو شروع کردیم رفتیم پشت کوهه !!
حالا توی سایم و خیییلی دیگه سکوته
بالای سرم کوهی بزرگ با سخره های بزرگ و حالت غار ماننده
،
گلاب به روتون رفتم توی یکی از غار ها بله ...
جا قحط بود اخه ؟
اخه میخاستم تو غارم تجربشو داشته باشم
که موفق شدم و به ارزوم رسیدم 😁
حالا دیگه هیچی از دنیا نمیخام
،
سمت راستم یه کوه بلند و سنگیه
سمت چپم یه دره بلنده
و من این وسط راه میرم
هر چند قدمی صبر میکنم و بالای سرم رو نگاه میکنم
و از منظرش لذت میبرم
،
البته توی این حفره ها و ... دنبال کندوی عسلم میگشتم
،
رفتم رسیریم تقریبا بالای قله
کیفمو در اوردم نه بشینممممم و از ویو لذت ببرم
دیدم اع
یه تابلو سفید رنگ کوچیک اون بالا بالا تر هست
،
گفتم نعععع نمیشه
باید برم ببینم چیه و چی روش نوشته
کوله رو زدیم بار و صاااف رفتیم بالا
که البته پدرمم در اومد تا رسیدم باهاش
،
روش نوشته بود ارتفاع ۵۱۰ متر
گروه کوه نکردی کلاشینگ
،
دیدم کنارش کمی پایین تر دو تا چادر هست
رفتم رو مود نینجاااااا
،
چاقو رو خوش دست کردم
بند کوله رو سفت کردم
چماق رو پشت کولم مخفی کردم و
با قدم هایی آروووووم رفتمسمت چادر
،
تا ببینم کی توشه و چه خبره
،
میدونم میدونم من خیلی مرز دارم
،
تا چند قدمیش بدون هیچ صدایی رفتم و رسیدم کنارش و بدووو
رفتم توی چادرررر
،
سگم توش نبود حتی
،
از مود نینجا در اومدم
و یه مردیکه احمق به خودم گفتم
،
توی چادر چهار تا زیر انداز
قاشق و چنگال
حدود ۶ جفت کفش
سه تا کتری و قابلمه و ماهیتابه بود
،
برای کوه نوردا میزارن
و کسی نمیبره و کاریشون نداره
،
شکر خدا هر سالم به چیاشون اضافه میشه
،
همونجا نشستم و یه نفسی خوردم و ماس موسیر و چیپس خوردم
خدایی چسپید
،
دوباره راه افتادم رفتم و رسیدم قله بوم بلند
دوباره روی یال کوه سر بالا شدم
،
یه درخت کنار کاشته بودن و کلی بطری اب دورش بود
به درخته اب دادم
یجا هم بود برای حیوونا اب میریختن
اونم پر اب کردم
یه پرنده یک دست سیاه هم کنارم روی یه چوب نشسته بود
عجیب بود انقد نزدیک بودنش
،
بعد که رفتم چوبه رو نگا وردم
دیدم بهش یه بند اویزونه و به بنده
چهار تا سنجاق قفلی اویزونه که اگه کسی
دستش پاش خار زده بود با این در بیاره
،
افرین به این انسان دوستی و نیست خیر
،
رفتم بالا و رفتم بالا
رسیدم به کلبه عقاب ها
،
کلبه خیلی مشهوره و همه شبه مهمان داره
کلبه میشه داخلش صاف وایساد
دورش سنگ و سیمانه
روش بنر و اهن و ... زد اب
داخش کابینت زدن همههه چی هست
از خوردنی گرفته
تا انواع ظرف
تا جای برای اتیش و دود کش
و کلییی پتو زیر انداز و بالشت
،
کلبه رو رها کردم و رفتم و رفتم بالا
روی یه سنگ نشستم
از ویو لذت بردم
واقعا سکوت و خنکی هوا حال داد
،
گفتم حیفه باز برم بالا
دوباره رفتم و رفتم قله بعدی
،
باز گفتم حیفه بفتم بالا و بالا تر
،
من توی کوه و وقتی تنها میرم
در سکوت کاملم و صدای پای راه رفتن پرنده ها
و صدای بال زدن سنجاقک ها رو میشنبم
به سرعت رو برمیگردونم سمتشون
،
تو عالم خودم بودم
توی اونجا که سکوته و سگگگ پر نمیزنه
یدفعه یکی هو زد سمت من
،
نگاش کردم دیدم نگام میکنه
و صورتش شال پیچیده
یه چوپون بود
ولی سمت من هو زد
،
اونجا که بودم حتی خر پرنده هم نمیره
خوف ورم داشت
،
بدو بدو اخرین قله رو رفتم بالا
الان حدود ۱۵ کیلومتر توی کوه راه رفتم
از غرب تا شرق رو دور زدم
،
انقد بالام که ۵۰ کیومتر اون طرف تر رو میشه بخوبی دید !!
،
نشد اروم بشینم و گفتم پایین اومدن رو شروع کنم
واقعا جای بدی بود ولی تنها مسیر بود برای پایین اونمون
،
شروع کردم پایین اومدن و مسیر کلی پرت گاه داشت
جاهایی که اگه پام میرفت
پدرم فوری بهم لبخند میزد !!
،
تند تند میام پایین
پام لیز میخوره
میفتم
،
طوریم نمیشه و باز میام و میام پایین
حوصلم سر رفته اتقد دارم میام پایین و هنوز کلی کوه جلومه
حس بدی از این قسمت کوهستان دارم
،
حس میکنم کوهستان دلش نمیخاد من اونجا باشم
اترژی کاملا منفی !!
،
میفتم و پام لیز میخوره
،
عینکم میفته و راه ها خیلی خطر ناک میشن
خستم ولی دلم نمیخاد استراحت کنم
میخام برگردم پایین
،
رسیدم یجا که یه پرتگاه خیییلی بلند داشت
رفتم درست اون لبه نشستم تا پایینش رو ببینم
خیییلی بلنده
انقد که دستام میلرزه
فکر میکنم اگه بیفتم چه اتفاقی برام میفته
ترسیدم و خودمو کشیدم عقب
،
یه سنگ پرت میکنم پایین و میشمرم
۸ ثانیه طول میکشه تا برسه کف
،
بعد فکر میکنم اگه از اونجا بیفتم
اون لحظه هایی که روی هوام و میدونم همه چی دیگه تمومه
چه خواهم کرد
چه فکری ؟ چه احساسی ؟
با فکرش پاهام میلرزه و هنوز بیشتر خودمو میکشم عقب
،
بعد فکر کردم توی وسط زمین و اسمون
در حالی که ترسیدم ولی ارومم اشهدم رو میخونم !!
مسلمون کی بودم منننن
،
درست کنار این پرتگاه یه راه مال رو اندازه دو وجب هست
واقعا ترجیح دادم دورش بزنم !!
،
توی خستگی خودم داشتم میومدم پایین
و افتاب زده سرم حااال ندارم
،
چوبمو گذاشتم روی یه سنگ
سنگه ترک خورده بود تا پایین و یه تکونی خورد
،
به خودم گفتم ای حضرت عبااااس
(یعنی که بایددد من اینو نصف کنم)
،
شروع کردم با چوب بهش ضربه زدن
نصفش کردم
یه تیکه زیرش بود در اوردم
،
اون نیمش مونده بود
گفتم شاید این تقدیره
شاید زیرش یه گنج باشه و پولدار شم
با چه زوری اون سنگم جا به جا کردم
و باورت نمیشه
زیرش پشکل بود 😐
رسما واسم ری... بودن
،
به خودم دوباره میگم مرتیکه خرررر
،
راه میفتم
و بالاخره میرسم کف دره
ای خدااااا
،
توی یه سایه میشینم
کمی چیپس و ماس موسیر میخورم
ماسته گندیده و بو سگ میده
،
اخرای مسیر زیر یه درخت
انگار یه حیوون بزرگ خوابیده و بمن داره نگا میکنه
،
نه اشتباه دیدم یه سنگه
،
یاد شعر : افتو زده تو کلمممم
کلم پیک واویده میفتم
،
ولی میگم نکنه واقعی باشه و یه حیوون باشه
هر چتد قدمی پشتمو نگا میکنم
تو همین هین یه صدای خش خش بلندی
از درخت بعدی بلند میشه
،
میرم رو مود جنگی
دس به چاقو میشم و چماقو توی دستم سفت میکنم
،
چند تا کفتر بودن 😐
،
باز به خودم یه فوش میدم
و همینجاست که جاده رو میبینم از دور
،
گفتم هوراااا که درست همین لحظه یه پشه
میره تو دماغم 😐
،
هورا تبدیل میشه به زهر مار
،
و حالا که خیالم راحت شده زنده برگشتم
شروع میکنم به خودم غر زدن
که چرااااا تنهایییی این همه جاهای خطری رفتی
دیگه تکرارش نکن
،
بعد به خودم میگم که میخاستم اندوه تابستون
و توی خونه موندن رو بشوره و ببره
،
این دیگه شستن نبوود
خدایی اسید پاشیدن بود
،
میرسم پای ماشین
گلان میگه هوووو کجا رفتی تووو
دلم فکرت افتاااد
،
تا کفشمو در بیارم
۲۰ باری گفت هوا مثل هوای دیشب خنک نبووود
،
بعد میگه تو رفتی بعدش شصت هزار دوچرخه سوار رد شد !!
تو دلم میخندم
،
ازش خداحافظی میکنم
و خستهههه سوار میشم که برگردم
،
این بود ماجراجویی امروز من