سفر با خود به کوهستان

محمد پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴، 15:3

ساعت ۴ صبحهه و تصمیم گرفتم بزنم دل کوهستان

با یه اهنگ شاد و برقص تا پای کوه مسیرو رفتیم

،

تند تند کفشو پوشیدیم و به گلان ۷ هزار تومن پول دادیم !!

و گفتیم ماشینو بپا تا بیاییم !!

،

ساعت ۴:۴۸ دقیقه شروع کردم بالا رفتن

از کوهای سمت چپ شاهزاده ابراهیم شروع کردم سعود

اونجا کمتر کسی میره و پاکوبی نیست اصلا

،

تند تند شروع کردم بالا رفتن

طوری که هیشکی بهم نمیرسید

و اگه دنبالمم بودن جا میموندن

بعد دو تا سر بالایی افتادم به نفس نفس زدن

و طوری بود که جوجه زردا هم ازم رد میشه خخخخ

،

رفتم رو یال کوه و مسیرو گرفتم رفتم و رفتم

رسیدم به جایی که سفر قبلی خودم و مهدی

بساط کرده بودیم

هنوز سنگ چین و چوبی که گذاشته بودیم بود

برا سنگه دست تکون دادم و لبخند زدم بهش و رفتم و رفتم

صدای اهنگ شاد کردی میومد

دور بود ولی حدس میزدم کجاست

رفتم رسیدم نوک بلند ترین قله اونجا و دیدم حدود

۲۰ نفر بساط صبحونه پهن کردن و د بیااااا

،

منم اووون بالا نشستم و انرژی زا با کیک خوردم !!

همچین ترکیبی خرو میکشه !!

،

بعد که انرژی زا اثر ، عصر ، اسر ، نمیدونم

این کرد شروع کردم رقصیدن

به به چه هوایی و ویویی

،

رفتم پایین وارد دشت شدم

یه قله ۵۱۰ متری بود که از پشتش راه سختی داره و هیشکی نمیره

من از اونجا رفتم که سعودو شروع کنم

،

تو عالم خودم و توی سودت توی دشت داشتم راه میرفتم

یدفعه فاصله یک متری زیر یه درخت کُنار یه چیزی

شروع کرد خش خش کردن

،

گفتم اخ جوان ناکام پلنگ خوردش

چماقو سفت کردم تو مشتم که یه خرگوش از اون

طرف کُنار فلنگو بستو د برووووو

،

گوشای بزرگی داشت و خاکستری رنگ بود

موندم توی اون کوه خشککک اب از کجا میاره

کاکتوسم اونجا میمیره انقد خشکه همه چی

،

خلاصه که بالا رفتنو شروع کردیم رفتیم پشت کوهه !!

حالا توی سایم و خیییلی دیگه سکوته

بالای سرم کوهی بزرگ با سخره های بزرگ و حالت غار ماننده

،

گلاب به روتون رفتم توی یکی از غار ها بله ...

جا قحط بود اخه ؟

اخه میخاستم تو غارم تجربشو داشته باشم

که موفق شدم و به ارزوم رسیدم 😁

حالا دیگه هیچی از دنیا نمیخام

،

سمت راستم یه کوه بلند و سنگیه

سمت چپم یه دره بلنده

و من این وسط راه میرم

هر چند قدمی صبر میکنم و بالای سرم رو نگاه میکنم

و از منظرش لذت میبرم

،

البته توی این حفره ها و ... دنبال کندوی عسلم میگشتم

،

رفتم رسیریم تقریبا بالای قله

کیفمو در اوردم نه بشینممممم و از ویو لذت ببرم

دیدم اع

یه تابلو سفید رنگ کوچیک اون بالا بالا تر هست

،

گفتم نعععع نمیشه

باید برم ببینم چیه و چی روش نوشته

کوله رو زدیم بار و صاااف رفتیم بالا

که البته پدرمم در اومد تا رسیدم باهاش

،

روش نوشته بود ارتفاع ۵۱۰ متر

گروه کوه نکردی کلاشینگ

،

دیدم کنارش کمی پایین تر دو تا چادر هست

رفتم رو مود نینجاااااا

،

چاقو رو خوش دست کردم

بند کوله رو سفت کردم

چماق رو پشت کولم مخفی کردم و

با قدم هایی آروووووم رفتم‌سمت چادر

،

تا ببینم کی توشه و چه خبره

،

میدونم میدونم من خیلی مرز دارم

،

تا چند قدمیش بدون هیچ صدایی رفتم و رسیدم کنارش و بدووو

رفتم توی چادرررر

،

سگم توش نبود حتی

،

از مود نینجا در اومدم

و یه مردیکه احمق به خودم گفتم

،

توی چادر چهار تا زیر انداز

قاشق و چنگال

حدود ۶ جفت کفش

سه تا کتری و قابلمه و ماهیتابه بود

،

برای کوه نوردا میزارن

و کسی نمیبره و کاریشون نداره

،

شکر خدا هر سالم به چیاشون اضافه میشه

،

همونجا نشستم و یه نفسی خوردم و ماس موسیر و چیپس خوردم

خدایی چسپید

،

دوباره راه افتادم رفتم و رسیدم قله بوم بلند

دوباره روی یال کوه سر بالا شدم

،

یه درخت کنار کاشته بودن و کلی بطری اب دورش بود

به درخته اب دادم

یجا هم بود برای حیوونا اب میریختن

اونم پر اب کردم

یه پرنده یک دست سیاه هم کنارم روی یه چوب نشسته بود

عجیب بود انقد نزدیک بودنش

،

بعد که رفتم چوبه رو نگا وردم

دیدم بهش یه بند اویزونه و به بنده

چهار تا سنجاق قفلی اویزونه که اگه کسی

دستش پاش خار زده بود با این در بیاره

،

افرین به این انسان دوستی و نیست خیر

،

رفتم بالا و رفتم بالا

رسیدم به کلبه عقاب ها

،

کلبه خیلی مشهوره و همه شبه مهمان داره

کلبه میشه داخلش صاف وایساد

دورش سنگ و سیمانه

روش بنر و اهن و ... زد اب

داخش کابینت زدن همههه چی هست

از خوردنی گرفته

تا انواع ظرف

تا جای برای اتیش و دود کش

و کلییی پتو زیر انداز و بالشت

،

کلبه رو رها کردم و رفتم و رفتم بالا

روی یه سنگ نشستم

از ویو لذت بردم

واقعا سکوت و خنکی هوا حال داد

،

گفتم حیفه باز برم بالا

دوباره رفتم و رفتم قله بعدی

،

باز گفتم حیفه بفتم بالا و بالا تر

،

من توی کوه و وقتی تنها میرم

در سکوت کاملم و صدای پای راه رفتن پرنده ها

و صدای بال زدن سنجاقک ها رو میشنبم

به سرعت رو برمی‌گردونم سمتشون

،

تو عالم خودم بودم

توی اونجا که سکوته و سگگگ پر نمیزنه

یدفعه یکی هو زد سمت من

،

نگاش کردم دیدم نگام میکنه

و صورتش شال پیچیده

یه چوپون بود

ولی سمت من هو زد

،

اونجا که بودم حتی خر پرنده هم نمیره

خوف ورم داشت

،

بدو بدو اخرین قله رو رفتم بالا

الان حدود ۱۵ کیلومتر توی کوه راه رفتم

از غرب تا شرق رو دور زدم

،

انقد بالام که ۵۰ کیومتر اون طرف تر رو میشه بخوبی دید !!

،

نشد اروم بشینم و گفتم پایین اومدن رو شروع کنم

واقعا جای بدی بود ولی تنها مسیر بود برای پایین اونمون

،

شروع کردم پایین اومدن و مسیر کلی پرت گاه داشت

جاهایی که اگه پام میرفت

پدرم فوری بهم لبخند میزد !!

،

تند تند میام پایین

پام لیز میخوره

میفتم

،

طوریم نمیشه و باز میام و میام پایین

حوصلم سر رفته اتقد دارم میام پایین و هنوز کلی کوه جلومه

حس بدی از این قسمت کوهستان دارم

،

حس میکنم کوهستان دلش نمیخاد من اونجا باشم

اترژی کاملا منفی !!

،

میفتم و پام لیز میخوره

،

عینکم میفته و راه ها خیلی خطر ناک میشن

خستم ولی دلم نمیخاد استراحت کنم

میخام برگردم پایین

،

رسیدم یجا که یه پرتگاه خیییلی بلند داشت

رفتم درست اون لبه نشستم تا پایینش رو ببینم

خیییلی بلنده

انقد که دستام میلرزه

فکر میکنم اگه بیفتم چه اتفاقی برام میفته

ترسیدم و خودمو کشیدم عقب

،

یه سنگ پرت میکنم پایین و میشمرم

۸ ثانیه طول میکشه تا برسه کف

،

بعد فکر میکنم اگه از اونجا بیفتم

اون لحظه هایی که روی هوام و میدونم همه چی دیگه تمومه

چه خواهم کرد

چه فکری ؟ چه احساسی ؟

با فکرش پاهام میلرزه و هنوز بیشتر خودمو میکشم عقب

،

بعد فکر کردم توی وسط زمین و اسمون

در حالی که ترسیدم ولی ارومم اشهدم رو میخونم !!

مسلمون کی بودم منننن

،

درست کنار این پرتگاه یه راه مال رو اندازه دو وجب هست

واقعا ترجیح دادم دورش بزنم !!

،

توی خستگی خودم داشتم میومدم پایین

و افتاب زده سرم حااال ندارم

،

چوبمو گذاشتم روی یه سنگ

سنگه ترک خورده بود تا پایین و یه تکونی خورد

،

به خودم گفتم ای حضرت عبااااس

(یعنی که بایددد من اینو نصف کنم)

،

شروع کردم با چوب بهش ضربه زدن

نصفش کردم

یه تیکه زیرش بود در اوردم

،

اون نیمش مونده بود

گفتم شاید این تقدیره

شاید زیرش یه گنج باشه و پولدار شم

با چه زوری اون سنگم جا به جا کردم

و باورت نمیشه

زیرش پشکل بود 😐

رسما واسم ری... بودن

،

به خودم دوباره میگم مرتیکه خرررر

،

راه میفتم

و بالاخره میرسم کف دره

ای خدااااا

،

توی یه سایه میشینم

کمی چیپس و ماس موسیر میخورم

ماسته گندیده و بو سگ میده

،

اخرای مسیر زیر یه درخت

انگار یه حیوون بزرگ خوابیده و بمن داره نگا میکنه

،

نه اشتباه دیدم یه سنگه

،

یاد شعر : افتو زده تو کلمممم

کلم پیک واویده میفتم

،

ولی میگم نکنه واقعی باشه و یه حیوون باشه

هر چتد قدمی پشتمو نگا میکنم

تو همین هین یه صدای خش خش بلندی

از درخت بعدی بلند میشه

،

میرم رو مود جنگی

دس به چاقو میشم و چماقو توی دستم سفت میکنم

،

چند تا کفتر بودن 😐

،

باز به خودم یه فوش میدم

و همینجاست که جاده رو میبینم از دور

،

گفتم هوراااا که درست همین لحظه یه پشه

میره تو دماغم 😐

،

هورا تبدیل میشه به زهر مار

،

و حالا که خیالم راحت شده زنده برگشتم

شروع میکنم به خودم غر زدن

که چرااااا تنهایییی این همه جاهای خطری رفتی

دیگه تکرارش نکن

،

بعد به خودم میگم که میخاستم اندوه تابستون

و توی خونه موندن رو بشوره و ببره

،

این دیگه شستن نبوود

خدایی اسید پاشیدن بود

،

میرسم پای ماشین

گلان میگه هوووو کجا رفتی تووو

دلم فکرت افتاااد

،

تا کفشمو در بیارم

۲۰ باری گفت هوا مثل هوای دیشب خنک نبووود

،

بعد میگه تو رفتی بعدش شصت هزار دوچرخه سوار رد شد !!

تو دلم میخندم

،

ازش خداحافظی میکنم

و خستهههه سوار میشم که برگردم

،

این بود ماجراجویی امروز من

dad

محمد یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴، 7:21

دارن میرن شلمچه

بعد ها که داشتم وسایلش رو جمع میکردم

دیدم رفیق شهید اون شده ابراهیم هادی ...

محمد و مهدی

محمد شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴، 3:30

رسیدیم نوک قله ، اون ارامش ماورایی و جادویی غروبه

رنگ‌بازی اسمون و سکوت کوهستان

،

در سکوت پایین رفتن خورشیدو دیدیم

و به چراغ های روستا نگاه کردیم

،

خوب که تاریک شد رفتیم برای اتیش هیزم جمع کنیم

کلی هیزم پیدا کردم و مهدی گفت حالا این همه

رو چطوری ببریم ؟

،

با ذوقی وصف نا پذیر و صبری عجیب

همه چوب ها رو مثل تیکه های پازل روی هم چیدم

بزرگ ترین تیکه چوب پایین و به ترتیب تا بیاد بالا و کوچیک بشه

،

کل اون حجم رو یه نفره اوردم بالا و یه دستی

اول مهدی و بعد خودم واقعا کیف کردم از این چیدمان

،

چراغ های روستا از دور پیداست

اتیش روشن کردیم و نوک قله نشستیم

،

خیمه هایی که جمع کردم رو روی هم چیدم

کیفمو گذاشتم و مثل یه پادشاه تکیه زدم بهش

برای مهدی با سنگ یه جا درست کردم تا بتونه

کیفشو بزاره و تکیه بده

خیلی کیف میداد اونجا نوک قله

توی اون سکوت

پاتو جلوی اتیش دراز کنی تا گرم بشه

و از منظره لذت ببری

مخصوصا اینکه بخاطر ناخوش بودنم

۲ هفته توی خونه بودم

،

و سکوت کوه ما رو میگیره

یه ارامشی داره که در گفتار و حرکات تاثیر داره

کلمه ها اروم بیان میشن و تن صدا میاد پایین

این ارامشه برام خیییلی خیییلی قشنگه

،

وقت شامه

ایده نابی دارم ، ترکیب کنسرو لوبیا و تن ماهی !!

،

هر کدوم رو توی ظرف خودش گذاشتیم وسط اتیش

و از صدای پُلق پُلق کردنشون لذت بردیم

،

حس اشپزی ماهر رو داشتم که توی مجهز ترین

اشپزخونه دنیا اشپزی کرده

،

اب تن ماهی زیاد بود و داشت میریخت دور

مهدی گفت حیفه بریزش توی کنسرو لوبیا !!

،

با در بشکه اب معدنی اب این رو میزیختم توی اون !!

که البته بیشترش ریخت بیرون

،

خب غذا آمادستتتت

پس چطوری اینا رو قاطی کنیم ؟

ظرف نداریم که

حباب خیال بهترین سر اشپز بودن دنیا

با نبود یه ظرف ترکید !!

،

ولی من مهندسم

یا راهی خواهم ساخت یا پاخی خواهم چاخت !

،

یه بتری اب رو از بغل پاره کرده تا داخلش اونا رو بریزیم

شت !

مهندس خیلی عمیق بتری رو برید حالا میریزه بیرون

اوه نه ، تیکه بریده شده رو گذاشتیم داخلش و مشکل حل شد

حس غرور و نبوغغغغ

،

قوطی لوبیا رو با اسکارفم برداشتم و ریختم تو بتری

داغ بود و بطری شروع کرد مچاله شدن و لوبیاها

بیرون ریختن

مهدی داد میزد اون سر بتری رو بگیر و بکشش

بکشش تا جمع نشه و نریزههههه

،

و در نهایت قاطیشون کردیم توی ظرفی که

مچالشه شده بود و سرطان رو به چشم میشد داخلش دید

،

یه چنگال داشتیم که نوبتی باهاش میریختیم توی نون

و میخوردیم

،

نون رو روی اتیش کنارمون گرم میکردیم

و با غذایی که بهداشت هیییچ جایی درونش نداشت

نوش جان کردیم

،

و در اخر شب که دیگه هیزمی پشتم نمونده

بود و به حالت دراز کش در اومده بودم

درخواست یه بندری شاد کردم !!

،

اسکارفم که کمی هم لوبیایی شده بود

رو سرم گذاشتم و با اهنگ بندری

نوک قله دور اتیش شروع به رقص کردم

،

مهدی میخندید و من میرقصیدم

و خدایاااا

و خدایااااا

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

رقصیدم تا زندگی رو زندگی کرده باشم

چرخیدم و از ستاره ها و اتیش لذت بردم

،

جمع کردیم

سنگ ها رو روی هم چیدیم تا ردی بجا

گذاشته باشیم

محمد و مهدی اینجا بود !

،

اتیش رو خاموش کردیم و از یال کوه برگشتیم

،

اتیش رو خاموش کردیم و اتشی پر ذوق درونم بیدار شد

این بود لذت کوهستان و امشب ما

،

مرسی از نِمِک که صبورنه اجازه داد برم

و مهربانانه حمایت کرد 🍭♥️

قدرت قلم

محمد جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴، 6:53

قلم قدرت داره

،

وقتی بخایم توی مذاکره چیزی رو بلند مرتبه

نشون بدیم باید با حرکت خودکار به سمت بالا

همراه باشه

،

فوق العاده این حرکت تاثیر گذاره و چشم رو میگیره

،

و میدونی چی خیلی خیلی از قلم قوی تره ؟

یه چاقو

،

وقتی با چاقو حرف میزدم

میدیم که چشم ها مثل یه ربات به دنبالش حرکتت میکنن

فیلم the best offer  و این روزها

محمد جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴، 2:12

فیلم the best offer رو دیدم
واقعا واقعا زیبا بود
عاشقانه و راز الود
همچین فیلم هایی رو باید بارها و بارها دید
و هر بار معمایی درون فیلم کشف میشه !!
،
و جمله مشهور فیلم که میگه : تو هر چیز تقلبی ، یه چیز اصل پنهان شده
،

و مرد داستان با دیدن اصل ها بین تقلبی ها معما رو حل کرد !!
،
به نظرم که جمله فیلم کاملا درسته
هیچ وقت هیچ رازی رو هیچ کسی نمیتونه پیش خودش نگه داره
مثل مجرمی که همیشه رد پایی از خودش بجا میزاره
،
فقط باید خوب شنید و تیکه های پازل رو کنار هم چید
،
،
،
ساعت 4:30 دقیقه بیدار شدم
به دیوار تکیه دادم
سکوته - سکوت
هر چند دلم لک زده بود برای کوه
ولی نرفتم
خلاصه که دلم خیییلی خیلی تنگ شده برای کوه
باشگاه رو امشب رفتم سر زدم
دلم برای بچه ها و باشگاه تنگ شده بود
دوباره شروع میکنم :)
،
به اون سنگ بزرگ نوک سخره فکر میکنم
هنوزم اونجاست ؟
نیفتاده ؟
بعد ما چقد غروب ها اومده و رفته
بهترین غروب رو اونجا دیدم
خوب به حالش
،
اون بار که توی قبر دراز کشیدم
و خاک گور چشممو پر کرد
دلم برای دیدن غروب تنگ شد
برای شنیدن صدای ادم ها
،
و بزرگ ترین هدیه اون بود که هنوز فرصت داشتم بلند شم
،
و هنوزم فرصت داریم بلند شیم
این برنده شدن یه لاتاریه
خوش شانس بودنه
،
امشب که بهم گفت خوش میگذره ؟
بهش گفتم تو ایران اره خیلی
،
کمی سکوت کرد و نگام کرد
از اون نگاه های معنا دار
ادم جالبی بود
،
دیدن پدری که چنین به پسرش اهمیت میده برام جالب و
دوست داشتنیه
واقعا چنین آدم هایی خوش شانسن
،
هنوز به جمهوری فکر میکنم حرکتش
چرا انقد خوب بود برام ؟
،
میترسم
میترسم بهم بگن نه
میترسم بگن کافی نیست
ولی میدونی چیه ؟
من هنوز فرصت بلند شدن دارم
من هنوز این هدیه با ارزشو دارم
یاد میگیرم نه ؟
میتونم یاد بگیرم نه ؟
اره و ارزششم داره
یاد میگیرم و انجامش میدم
،
یاد میگیرم و انجامش میدم
،

بارها و بارها زنگ زدم که کجایی
و وقتی رسید و نگفت ، اره واقعا غمگینانه بود
چیزی نیست که ناراحت کننده نباشه
در واقع هیچ کسی نیست که ما رو ناراحت نکنه
ولی
باید انتخاب کنیم چه کسی حق داره این کارو انجام بده
،
و هیچ کسی کامل نیست
و من سال هاست اونو انتخاب کردم
،
هر چند دارم ترک میکنم همه رو
ولی خب ....
،

بزودی علفی خواهیم بود بر نوک کوهی
به علف های نوک کوه ها فکر میکنم
به علف هایی که باد بهشون میخوره و مثل موج دریا میرقصن
به زیبا ترین منظره ای که میتونستم ببینم
واقعا هر بار میگم واییی نگاشون کن
وای نگاشون کن
،
خیلی خوشحالم که میتونم ببینم رقصشون رو
،
خیلی خوشحالم که میتونم ببینم غروب رو ..
،
و من همه این زیبایی ها رو توی لبخند تو میبینم
#نِمک

in silence

محمد چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴، 4:48

مثل بالا رفتن از یه قلست

که امید داری اون طرف دیگه

منظره ای که دنبالشی رو ببینی

،

کلی وقت و انرژی میزاری

و فقط امیدت و چشمت به قلست

نمیشه جا زد

و نمیدونی اون بالا چطور خواهد بود

و این همه تلاشت تا الان هییییچ نتیجه ای نداشته

،

سخته نتیجه رو ندیدن و و ادامه دادن

ولی باید ادامه داد

باید ادامه داد

ادامه بده محمد ..

جریمه

محمد شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴، 5:35

سرعتم‌۱۰ تا بیشتر بود

پلیس نگهم داشت و جریمم کرد

بعد که مدارکم رو بهم داد تشکر کردم و رفتم

،

تو سرم فکر میکردم اخه چرا تشکر کردم ؟

اون که جریمم کرد

به خودم میگفتم هیچ احمقی همچین کاری نمیکنه

،

اون شب که دور اتیش نشسته بودیم

و حرف جریمه شد ، عی.. گفت منو بعد که جریمه کرد

ازش تشکر کردم و رفتم ‌...

،

،

نمیدونم چرا ولی این توی ذهنم مونده

و مکالمه جالبی بود که شنیدم ...

امنیت بیشتر </>

محمد جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 19:31

امنیت بیشتر صفحات رو یاد میگیرم و میدونم

که هیچی نمیدونم :|

ترسناکه که بدونی هیچی نمیدونی

حسی بدیم داره

داری پیشرفت میکنی ولی با اندوه به علم فعلیت نگاه میکنی

،

دانش دانش دانش

دیدن

محمد جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 6:23

ماه رو میبینم

غروب رو

سبزی درخت ها رو

هوای تازه رو عمیقا نفس میکشم

،

امشب توی شلوغی بازار برای

فرار هایده گذاشتم و ماه رو میدیدم

،

به مهدی گفتم :

همه ما ته چاهیم و فقط تعداد اندکی

به ستاره ها خیره شدیم ..

،

امید که بتونیم ببینیم و لذت ببریم ‌..

رقصیدم

محمد پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴، 2:17

رقصیدم

با اسی با لبخند کلی رقصیدم

رقصیدم تا انتقامم رو از تلخی دنیا گرفته باشم

رقصیدم تا زورشو کم کنم

تا لبخندم تلخیشو بشوره و ببره

،

تو هم برقص ...

نِمک

محمد سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴، 16:25

و او مثل بهار جان داد وجود پر خزانم را ...

عشق موتور

محمد دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴، 2:8

از اون ادم های خوب روزگاره

بهش رد گذر زمان رو روی قفلی که ۲۰ ساله

روی موتور بود و کلی ازش خورده شده بود نشون دادم

گفت: منم‌یه موتور دارم ،،،،،،،،،،، یعنی داشتم

مکث کرد اندوهی گرفت چهرشو

صداش اروم شد

بعد گفت هنوز باورم نمیشه فروختمش ، پولش نیازم بود :(

،

منم‌ باهاش دلم گرفت

چون میدونستم چقد میتونه عزیز باشه

،

موتور شریک عجیبیه توی غم ها

وقتی بخوری زمین اونم با تو میخوره زمین‌

زخم هایی مثل هم برمیداریم

،

رد زخم های منو موتورم سال هاست یکین

،

توی خوشحالی با ما پرواز میکنه

توی اندوه بجای ما فریاد میکشه

،

#اوستا_ممد

آموزگار خفن

محمد شنبه سوم آبان ۱۴۰۴، 7:2

داشتم به بچم آموزش میدادم آیین شکار و توفنگ رو
و در اخر استفاده از کنداغ خود توفنگ برای ضربه زدن
که تو همین حین که اومدم ظربه بزنم چناننن گردنم گرفت
توفنگو گذاشتم زمین و فریاد کردم
،
خلاصه قصه رسما از دشمن فرضی شکست خوردم :|
خخخخ

سفر با مهدی به کوهستان

محمد جمعه دوم آبان ۱۴۰۴، 11:59

سربازی و تابستون خیلی خستم کرده بود

با دلی پر گفتم بریم کوهستان

،

با مهدی ساعت ۳ صبح حرکت کردیم

سه و نیم‌ پای کوه بودیم و بالا رفتن رو شروع کردیم

،

هوای واقعا ناب کوهستان

صدای اب و جیر جیرک ها واقعا حس خوبی داره

همون اول مسیر وایسادم چشم هامو بستم

عمیقا گوش دادم و هوای خنک رو نفس کشیدم

ترکیبی از صدای خروسی که میخونه

سگی که پارس میکنه ، صدای جیر جبرک و شر شر اب

واقعا کیف خاصی داشت

،

توی مسیر دو سه گروه دیگه رو هم دیدیم

یه گروه از بچه های جوون بودن (۴ نفر)

که از عقب ما میومدن و کلی جیغ و فریاد میکشیدن

،

گفتم مهدی اینا اماتورن و میترسن

یجا نشستیم واسه دیدن چراغ های شهر از بالا

نور چراغشون که افتاد رومون ترسیدن و گرخیدن 🤦‍♂️

،

رفتیم رسیدیم قله ،

رفتیم توی اون دشت بازه و هنوز هوا کاملا تاریک بود

با سنگ یه جای اتیش درست کردم

علف و چوب خشک جمع کردم و اتیش بپا شدددد

،

کنسر ها رو گذاشتم تو اتیش و حساااابی

به غل غل کردن افتادن

جاتون خالی یه صبحونه از دم کیفی زدیم

با نون گرمه رو اتیش

،

هوا روشن شد و خورشید طلوع کرد حرکت کردیم واسه برگشت

،

مسیر دور زدن کوهستانو انتخاب کردم

میدونستم به افتاب میخوریم ولی دلم میخاست

برم و برم و برم

،

تا یه جایی رفتیم آفتاب خورد بهمون

گفتیم میون بر بزنیم

مهدی از ارتفاع میترسه و نمیتونه لب پرتگاه ها

خوب حرکت کنه ، من دو میزدم مسیرو

اون نشسته خودشو رو زمین میکشید

دست و لباسش خاکی و خاری میشد و میومد

رفتیم خوردیم به یه سر بالایی خیلی تند

گفت نمیتونم بیام ، همه مسیرو برگشتیم

،

دیگه آفتاب بالا بود

اب من تموم شد !!

چایی داشتم تشنم میشد چایی میخوردم !!

گرم و بود و نمیچسپید اصلا

خخخ

،

مهدی پیرهن نیاورده بود 🤦‍♂️

فقط یه هودی تنش بود

حالا توی افتاب

پیاده روی توی کوه

و هودی پوشیده

واقعا فاجعه بار بود

،

ولی هنوز اون نیم لیتر اب داشت

پاهاش درد گرفته بود

اول گفت ناخنم

بعد گفت مچ پام

بعد گفت زانو

بعد گفت کمر

خخخخ

من جلو و اون از عقبم‌میوند

خیلی از مسیر رو توی دره ها رفتیم تا افتاب و کمتر بخوره

بهمون و اندکی سایه درختا باشه برا استراحت

هی مینشت و ناله میکرد

و دیگه کلا وا داده بود

براش مهم نبود خاکی بشه

هر سایه ای میرسید پهن میشد

وی بوااااا سر میداد و فوش به زمین و اسمون

،

جرعه اخر ابشو سر کشید و حالا گم شدیم

یو هووو

البته گم شدن من طبیعیه !!

همیشه جاهای نرفته میرم و گم میشم

بعدش فقط با فهمیدن جهت های جغرافیایی

مسیرو پیدا میکنیم

،

اون میگفت نه بلد نیستی

نه این طرفی نیست

ولی خودشم بلد نبود

و میدونست هیچ وقت مسیرو خراب نرفتم

و همیشه حتی توی شب ، توی کوهستان

مستقیم رسیدیم سر مقصد

،

خلاصه که سنگ های بزرگ توی سایه

خیییلی خنک بودن ، لخت میشدیم

روشون دراز میکشیدم

و از شدت خنکی جیغ میکشیدیم

،

یدونه سنگ بزرگ هم گذاشتم رو شکم مهدی

خخخخ

هم جیغ میزد که خنکه

هم‌میگفت برش دار نمیتونم نفس بکشم

خخخ

،

القصه راهو دو تا دره اون طرف تر پیدا کردیم !!

تا رسیدیم بهش تو این افتاب و بدن اب و با هودیییی

پدری ازمون در اومد

،

ولی من خندون بودم و جک میگفتم و خوش میگذشت بهم !!

واقعا بی مغز بودن نعمتیه

خدایا شکرتتت

،

رسیدیم و از دور سه تا کوه نور رو دیدیم که داشتن بر

میگشتم

دو تاشون بطری های اب دستشون بود

میخوردن و تکونش میدادن و

رو به اسمون بلندش میکردن و میرفتن

مهدی هم میگفت واااای

بریم بهشون برسیم بگیم اب بدن بهمون

خخخخخ

رفتیم و طلب اب کردیم

و یه بطریشو دادن بهمون

خوردیم و مثل چی کیییییف کردیم

،

این بود سفر امروز من و مهدی

</>

محمد پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴، 7:49

حتی احمق ها هم پیر میشن !
،
ممکنه یک اشتباه رو 30 سال انجام بدیم بدون اینکه متوجه بشیم
بزرگی تجربه و سن نباید روی ما تاثیر بزاره ...
،
شک کنیم
دوباره فکر کنیم
و عمل کنیم به بهترین حالت خودمون ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم