من
اموز عصر میرم تو رینگ
هفت به یک
باس برنده برگردم و بدون شک چنین میشه
نه که انقد زور داشته باشم نه
فقط گاهی وقتا چاره ای جز این نداری
اموز عصر میرم تو رینگ
هفت به یک
باس برنده برگردم و بدون شک چنین میشه
نه که انقد زور داشته باشم نه
فقط گاهی وقتا چاره ای جز این نداری
این روزا مثل کفتر تیر خورده از ترس فقط میلرزم ...
،
برای رسیدن به نور باید از دل کوهی تاریک تونل زد..
کامپیوترم رو خیلی دوس دارم
اخه شغل و رزق منم هست
،
دیروز خراب شده بود و انگار گلوی من رو گرفته بودن و نفسم سخت در میومد
،
من انقد دوسش دارم که دفعات زیادی پس از اتمام کار بهش تعظیم میکنم و تشکر میکنم
از تک تک موس و کیبورد و...
،
خوشحالم که خوب شد حالش
در غلط کردم ترین حالت زندگیم بسر میبرم
توی پر استرس ترین حالت زندگیمم این روزا
و انقد انرژی ندارم و غذا نمیتونم بخورم و فیلم نمیتونم ببینم
و باشگاه نمیتونم برمو و بلاتکلیف موندم که نگووووو
،
توی یه شک عجیبی هستم
مثل دوران کما میمونه
اره انگار کما زده باشم همین طوریم
،
روحممیان تنم غریبست و فکرم مرا پس میزند
،
کفاره شراب خوری های بی حساب
هوشیار میان مستان نشستن است
،
علم بدون صبر رنجه
چقد دلم میخاد یه گااااااااو باشم
گاهی ادم عجیب بی فکر میشه
دیشب در حالی که خیلی خسته ، گرسنه ، و خوابم میومد
نشسته بودم پای کار که یه پروژه رو تحویل بدم
انقد رومفشار بود که داد میزدم
ولی متوجه نمیشدم ؛ عزیزم توفنگ که تو سرت نزاشتن
باقیشو بزار فردا صبحححححح
،
تا بیخیال موضوع شدم فکر کنم ۱۰٪ ملکول های فسفری
مغزم سوخت
دوباره روزای عجیب
تجربه های عجیب
چقد جالبه زندگی
همش تجربه های جدید داره و ادمو سوپرایز میکنه
،
فقط باید صبر کنیم و ببینیم
زمان قدرت زیادی داره
،
منتظر گذر زمان میمونیم
،
راستی یه چیزی رو راجب خودم فهمیدم
حتی قوی ترین و شجاع ترین ادما هم یه ترسی دارن
منممیترسم
این روزا خیلی میترسم
میترسم و فرو میرم تو لاک خودم
عیبی نداره اگه گاهی بترسیم
همیشه که نباید قوی و شجاع باشیم
ترس امریه طبیعی
ترسیدن حق توهه
بترس و جام ترسو تا ته سر بکش
،
راستی میدونی چیه این ترس تلخه ؟
چون برزخه
و جهنم از برزخ بهتره
،
این بلاتکلیفی و کنترل و دیدت و فکر فکر فکر
حجم زیادی از انرژیم رو میگیره
به حالت باهوش ترین حالت عمرمم
تا خوب ببینم
و دیدن رنجه نه ؟
،
میترسم ولی پیش میرم
همه ما مجبوریم پیش بریم
اندوه هست ولی باید پیش رفت
،
بسلامتی همه جنگجو های اندوهگین
بعضی وقتا ها مجبوریم زنده بمونیم
تا ببینیم...
چقد خالی شد همه چی ..
خوب نیستم
اصلا خوب نیستم
در تاریکی پیش میرم
و فقط منتظر گذر زمان و قدرت التیامشم ...:(
موسیقی جلوه مصنوعیی از طبیعته
تا بین شلوغی ماشین و خونه هایی که جلوی اسمون
رو گرفتن کمی بتونیم پرواز کنیم ...
،
اونی که طبیعت رو حس کنه نیازی به
جلوه های اون نداره ..
مثل همه پدر ها ریشو و شکم دار بود
مردی قد بلند و با ابهت
پسر جوون ۱۸ سالشو اورده بود دکتر
،
به پسرش میگفت تو توی ماشین بشین
نوبتت شد صدات میکنم
،
پسر با اینکه حسابی ناخوش بود
ولی هی میومد و میگفت نرو تو
تو برو ماشین من وای میستم
،
نگرانی پسر برای پدر خیلی جذاب بود
و داستان اونجایی اوج گرفت که
،
پسر دو تا دستشو گذاشت رو شونه پدرش
به چشمای هم نگاه کردن
و پسر با لبخند و محبت با پدرش حرف میزد
،
دیدن این حجم از محبت و رفاقت بین
پسر و پدر خیییییلی جذاب بود برام
حساااابی ذوق کردم
به پهنای صورت لبخند زدم
و یادم رفت که خودمم ناخوشم و برای دکتر اومدم
،
،
از طرف دیگه پدری ، دختر ۶ سالش رو اورده بود دکتر
وقت این شد که دخترو سوزن بزنن
دختر گریه میکرد و پدر نمیتونست بره توی
قسمت تزریقات زنونه که دخترو نگه داره یا دل داریش بده
،
وقتی دخترو خابوندن از بیرون اتاق
نگاش کرد و گفت : اینجوری گناه داره
،
دختر گریه میکرد و پدر از ته دلش رنج میکشید
سرشو انداخته بود پایین و داشت به جانش اثر میکرد
،
منم سرمو انداختم پایین و برای پدری که نگران بچشه گریه کردم
و دوباره ناخوش احوالم
دوباره تو صف دکتر نشستم
و دوباره براتون جمله های مثلا فلسفی میبافم
،
امروز حس میکنم تنهام
نچسپ ترینم حتی به اشیا
تنهاییی مثل رمان جز از کل
که توی مارپیچ خودم گم شدم
،
دوباره به مردن فکر میکنم
به پهلوونا ، به بزرگ ترین های تاریخ
به هیتلر ، به چنگیز خان مغول ، به نادر شاه افشار !!
،
الان کجان ؟ میدونن که مردن ؟
دریای نور و کوه نور نادر دیگه مال خودش نیست
،
هیچی مال خودمون نیست نه ؟
فقط الان نوبت ماست که ازش استفاده کنیم
،
چرا همش میخایم جاودانه بشه ناممون ؟
چون از فراموش شدن میترسیم
پس چیکار میکنیم ؟
بچه میسازیم
،
من از مردن نمیترسم
برا همینم هست خیلی دلم بچه نمیخاد
ولی اون روز فکر میکردم اسمم رو روی یه سنگ
بالای یه قله هک کنم
،
یکی رو دیدم که ۲۲ سال پیش اسمشو رو یه سنگ
توی یه دره نوشته بود
اینم یه روششه دیگه
حتما که نباید بچه ساخت !!
،
دلم میخاست هیچ های کنم مثل شمس
برم دنیا رو ببینم
ولی حالا باید مثل تراکتور کار کنم چون پول
زندگی تو خونمم ندارم !!
،
به منشی گفتم یه نوبت میخاستم
گفت : رستگار ؟ و بیمه نداری ؟
منم گفتم اره !!
بده که منشی یه دکتر به این خوبی بدونه تو رو
،
این روزا به کلمات فکر میکنم و قدرتشون
به اینکه باید یدونه یدونه کلمات قوی و تاثیر گذار
رو یاد بگیریم
،
راستی هنوز نمیدونم کی باید با یکی دعوا کرد
من همش محترمانه و اروم برخورد میکنم
،
ناخوشا هم مثل مستا هستن
صادق و وراج
خیلی حرف زدم