من

محمد یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳، 12:4

اموز عصر میرم تو رینگ
هفت به یک
باس برنده برگردم و بدون شک چنین میشه

نه که انقد زور داشته باشم نه
فقط گاهی وقتا چاره ای جز این نداری

....

محمد یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳، 11:35

این روزا مثل کفتر تیر خورده از ترس فقط میلرزم ...
،
برای رسیدن به نور باید از دل کوهی تاریک تونل زد..

یار قدیمی من

محمد یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳، 6:39

کامپیوترم رو خیلی دوس دارم
اخه شغل و رزق منم هست
،

دیروز خراب شده بود و انگار گلوی من رو گرفته بودن و نفسم سخت در میومد
،
من انقد دوسش دارم که دفعات زیادی پس از اتمام کار بهش تعظیم میکنم و تشکر میکنم

از تک تک موس و کیبورد و...
،
خوشحالم که خوب شد حالش

کما

محمد یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳، 6:2

در غلط کردم ترین حالت زندگیم بسر میبرم

توی پر استرس ترین حالت زندگیمم این روزا

و انقد انرژی ندارم و غذا نمیتونم بخورم و فیلم نمیتونم ببینم

و باشگاه نمیتونم برمو و بلاتکلیف موندم که نگووووو

،

توی یه شک عجیبی هستم

مثل دوران کما میمونه

اره انگار کما زده باشم همین طوریم

،

روحم‌میان تنم غریبست و فکرم مرا پس میزند

،

کفاره شراب خوری های بی حساب

هوشیار میان مستان نشستن است

،

علم بدون صبر رنجه

چقد دلم میخاد یه گااااااااو باشم

بی مغز

محمد شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳، 7:54

گاهی ادم عجیب بی فکر میشه

دیشب در حالی که خیلی خسته ، گرسنه ، و خوابم میومد

نشسته بودم پای کار که یه پروژه رو تحویل بدم

انقد روم‌فشار بود که داد میزدم

ولی متوجه نمیشدم ؛ عزیزم توفنگ که تو سرت نزاشتن

باقیشو بزار فردا صبحححححح

،

تا بیخیال موضوع شدم فکر کنم ۱۰٪ ملکول های فسفری

مغزم سوخت

زمان و زمانه

محمد چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳، 4:20

دوباره روزای عجیب

تجربه های عجیب

چقد جالبه زندگی

همش تجربه های جدید داره و ادمو سوپرایز میکنه

،

فقط باید صبر کنیم و ببینیم

زمان قدرت زیادی داره

،

منتظر گذر زمان میمونیم

،

راستی یه چیزی رو راجب خودم فهمیدم

حتی قوی ترین و شجاع ترین ادما هم یه ترسی دارن

منم‌میترسم

این روزا خیلی میترسم

میترسم و فرو میرم تو لاک خودم

عیبی نداره اگه گاهی بترسیم

همیشه که نباید قوی و شجاع باشیم

ترس امریه طبیعی

ترسیدن حق توهه

بترس و جام ترسو تا ته سر بکش

،

راستی میدونی چیه این ترس تلخه ؟

چون برزخه

و جهنم از برزخ بهتره

،

این بلاتکلیفی و کنترل و دیدت و فکر فکر فکر

حجم زیادی از انرژیم رو میگیره

به حالت باهوش ترین حالت عمرمم

تا خوب ببینم

و دیدن رنجه نه ؟

،

میترسم ولی پیش میرم

همه ما مجبوریم پیش بریم

اندوه هست ولی باید پیش رفت

،

بسلامتی همه جنگجو های اندوهگین

...

محمد پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳، 3:38

بعضی وقتا ها مجبوریم زنده بمونیم

تا ببینیم‌...

...

محمد پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳، 1:40

چقد خالی شد همه چی ..

تاریکی

محمد پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳، 0:35

خوب نیستم

اصلا خوب نیستم

در تاریکی پیش میرم

و فقط منتظر گذر زمان و قدرت التیامشم ...:(

موسیقی

محمد یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳، 14:10

موسیقی جلوه مصنوعیی از طبیعته

تا بین شلوغی ماشین و خونه هایی که جلوی اسمون

رو گرفتن کمی بتونیم پرواز کنیم ...

،

اونی که طبیعت رو حس کنه نیازی به

جلوه های اون نداره ..

خوب و بد

محمد یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳، 14:4

مثل همه پدر ها ریشو و شکم دار بود

مردی قد بلند و با ابهت

پسر جوون ۱۸ سالشو اورده بود دکتر

،

به پسرش میگفت تو توی ماشین بشین

نوبتت شد صدات میکنم

،

پسر با اینکه حسابی ناخوش بود

ولی هی میومد و میگفت نرو تو

تو برو ماشین من وای میستم

،

نگرانی پسر برای پدر خیلی جذاب بود

و داستان اونجایی اوج گرفت که

،

پسر دو تا دستشو گذاشت رو شونه پدرش

به چشمای هم نگاه کردن

و پسر با لبخند و محبت با پدرش حرف میزد

،

دیدن این حجم از محبت و رفاقت بین

پسر و پدر خیییییلی جذاب بود برام

حساااابی ذوق کردم

به پهنای صورت لبخند زدم

و یادم رفت که خودمم ناخوشم و برای دکتر اومدم

،

،

از طرف دیگه پدری ، دختر ۶ سالش رو اورده بود دکتر

وقت این شد که دخترو سوزن بزنن

دختر گریه میکرد و پدر نمیتونست بره توی

قسمت تزریقات زنونه که دخترو نگه داره یا دل داریش بده

،

وقتی دخترو خابوندن از بیرون اتاق

نگاش کرد و گفت : اینجوری گناه داره

،

دختر گریه میکرد و پدر از ته دلش رنج میکشید

سرشو انداخته بود پایین و داشت به جانش اثر میکرد

،

منم سرمو انداختم پایین و برای پدری که نگران بچشه گریه کردم

مست

محمد یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳، 11:37

و دوباره ناخوش احوالم

دوباره تو صف دکتر نشستم

و دوباره براتون جمله های مثلا فلسفی میبافم

،

امروز حس میکنم تنهام

نچسپ ترینم حتی به اشیا

تنهاییی مثل رمان جز از کل

که توی مارپیچ خودم گم شدم

،

دوباره به مردن فکر میکنم

به پهلوونا ، به بزرگ ترین های تاریخ

به هیتلر ، به چنگیز خان مغول ، به نادر شاه افشار !!

،

الان کجان ؟ میدونن که مردن ؟

دریای نور و کوه نور نادر دیگه مال خودش نیست

،

هیچی مال خودمون نیست نه ؟

فقط الان نوبت ماست که ازش استفاده کنیم

،

چرا همش میخایم جاودانه بشه ناممون ؟

چون از فراموش شدن میترسیم

پس چیکار میکنیم ؟

بچه میسازیم

،

من از مردن نمیترسم

برا همینم هست خیلی دلم بچه نمیخاد

ولی اون روز فکر میکردم اسمم رو روی یه سنگ

بالای یه قله هک کنم

،

یکی رو دیدم که ۲۲ سال پیش اسمشو رو یه سنگ

توی یه دره نوشته بود

اینم یه روششه دیگه

حتما که نباید بچه ساخت !!

،

دلم میخاست هیچ های کنم مثل شمس

برم دنیا رو ببینم

ولی حالا باید مثل تراکتور کار کنم چون پول

زندگی تو خونمم ندارم !!

،

به منشی گفتم یه نوبت میخاستم

گفت : رستگار ؟ و بیمه نداری ؟

منم گفتم اره !!

بده که منشی یه دکتر به این خوبی بدونه تو رو

،

این روزا به کلمات فکر میکنم و قدرتشون

به اینکه باید یدونه یدونه کلمات قوی و تاثیر گذار

رو یاد بگیریم

،

راستی هنوز نمیدونم کی باید با یکی دعوا کرد

من همش محترمانه و اروم برخورد میکنم

،

ناخوشا هم مثل مستا هستن

صادق و وراج

خیلی حرف زدم

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم