مرد مثل نخل ، ایستاده

محمد جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵، 4:0

اولین بار بچه بودم که رفتیم اونجا

بابام گفت از اینجا تا اینجا باغ ماست

گفت همه اینا رو پدر بزرگم کاشته

،

با بیل و داس شروع کردیم تمیز کردن پای نخل ها

اون وقتا دبستان بودم ، حدود ۸ ساله

،

همه جمعه ها کارمون شده بود نخلستون

خیلی وقتا مینشست سر یه تیر و به من میگفت

اینو بردار اونو بردار

منم بچه بودم و خوش انرژی

،

هوا که رو به گرمی میرفت میگفت بریم

میگفتم نه هنوز هست که کار

میگفت کارو همیشه هست

و جمع میکردیم بریم

،

بعد ها یه تبر داد دستم و مجوز قطع نخل های اضافی

با دوستم محمد میومدیم و نخل میکشتیم و پنیر میخوردیم

خیلی روزا اومدیم

خیلی خوش میگذشت

اون روزا دبیرستان بودم

،

هر بار که تصمیم بزرگ و مهمی برای زندگیم

و ایندم میگرفتم نخلستون هم جز مهمی ازش بود

میومدم اونجا به خوبی کار میکردم

،

دیگه بزرگ شده بودیم

خودم تنهایی میرفتم نخلستون

تنهایی صبح کار میکردم تا غروب

تنهایی میرفتم با یه بیل روی دوشم

راه ابو باز میکردم

یا بسته

گاهی روز ، گاهی شب

،

خیلی وقتا وقت کار با خودم اونجا بلند بلند حرف میزدم

برای نخل ها سخن رانی میکردم

،

میگفتم ادم باید از نخل یاد بگیره

ببین چه قدی کشیده

ببین به اسمون رفته

اونجا رسیده به سه علت و حکمت

یک برای رشد اول ریشه درست کرده

یعنی مقدمه رشد ، ریشه درست کردنه ، یعنی امادگی و سواد پیشرفت

دویوم زره زره رفته بالا ، یک شبه بره با یک نسیم تند هم میفته

سویوم مهم نیست چقد رشد کنه ولی هیچ وقت ریششو فراموش نمیکنه ، چرا که هر روزی ریششو فراموش کرد میفته

،

و از این فلسفه ها و حکمت ها

بعد ها تصمیم گرفتم بعضی از نخل ها رو جا به جا کنم

تا بهتر باشن برای رشد

با محمد و علی و خودم سه نفری دو روز تلاش کردیم

دو نخل رو از ریشه جدا کردیم و زدیم زمین

،

نخل ها خیلی بزرگ بودن و قد دار بودن

لودر که خاست جا به جاش کنه

نخل ها خوردن بهم و دل یکیشون به جا ریخت

دل منم همونجا ریخت

نتونستم وایسم و نگا کنم

رفتم اون طرف و گریه کردم براش

،

بعد ها شروع کردم نخل های کوچیک ترو در اوردن و کاشتن

یه پاجوش بزرگ رو تنهایی ریشه کن کردم

و مثل همیشه پدرم توان جسمی کار نداشت و همراهی میکرد فقط

خوب بود ، وجودشم دل گرمی بود

،

نخلو ریشه کن کردم و حالا دیگه خیس عرقم

طناب رو دورش پیچیدم و خاستم بکشم ببرمش

اون سر باغ و بندازمش توی گودالی که براش کندم

،

ولی مگه تکون میخورد

خیلی سنگین بود

با هر تلاشم فقط یک وجوب

و حدود ۲۰ متر باید جا به جاش میکردم

،

کشیدم و دستم خسته شد

کشیدم و قرمز شد

کشیدم و دست هام تاول زدن

کشیدم و تاول ها ترکیدن

کشیدم و خون از دست به طناب

کشیدم تا که همسایه باغ دید و چهار متر اخر رو اومد کمک

اونی که تسلیم نشه همیشه برندست نه ؟

نخل رو با کمک همسایه کاشتم

،

حالا نخل ثمر داده

،

بعد از اونم خیلی نخل کاشتم

۱۰ تا

۱۰ تا رو بتری بتری اب دادم

چهار تابستون

بعد چهار سال مثل بچه ادم میشن نه ؟

نخل هام اسم داشتن

،

با نخل هام بلند بلند حرف میزدم همیشه

میگفتم از پدر بزرگم به پدرم

و از پدرم به من رسیده

میگفتم میتونه چهار نسل رو همراهی کنه و ثمر بده

،

روزی که پدرم مرد رفتم

رفتم وسط نخلستون

و بهشون گفتم پدر رفت ...

ولی من هستم و مراقبتونم

،

مراقبشون بودم

بهشون سر میزدم و بازم حرف میزدم باهاشون

،

و اما دیروز

دیروز مجبور شدم و نخل ها رو فروختم ...

،

نخل هایی که خودم کاشته بودم و اسم داشتن

هم زبون هام

اونایی که باهاشون بزرگ شده بودم رو فروختم

اونایی که خودم بزرگشون کرده بودم رو فروختم

یادگار پدر بزرگ و پدر رو ...

،

به پهنای صورت در سکوت گریه کردم براشون

نمیدونم چطوری این کارو کردم

ولی انجامش دادم

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم