تاره دنیا

محمد سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰، 4:19

امروز کتاب جدیدی رو با ذوق

شروع کردم و 88صفحه رو ازش

خوندم.. 

 

خودم کم داشتم دیوونه میشدم

این کتابم حسابی منو کمک میکنه

تو شهری که همه لنگ میزنن راست

راه رفتن یجور ننگه... 

 

تو شهری که همه نابینا هستن

بینا بودن یجور درده... 

 

عاقل بودن تو شهر نادونا 

کللللللی تنهایی برات به بار میاره

 

دانش هم نشین اندوهه

اما اندوهی توام با ارامش.. 

 

و طمعم از به دست اوردن

این اندوه کم نمیشه..

 

وقتی بچه بودم همیشه فقط یدونه

ارزو میکردم ،خدایا z به من برسه

حالا همش ارزو میکنم علمم بیشتر بشه

 

راستی شنیدم برام وضعیت گذاشته

خوشحال شدم.. :)

وقتی راه میری، وقتی حرف میزنی

درست مثل نزدیک ترین دوست الانم

میتونم درکت کنم

تو دوست بچگیام بودی... 

 

خداکنه کسی این اعترافاتم رو نخونه

وگر نه کلی دردسر میشه برام

و من دنبال دردسر نیستم

تازه خیلیم خَستم

و یه طناب خوب داره واسه

خلاص کردن خودم

 

من اولین بارمه زندگی میکنم

و بلدش نیستم.. 

 

حس میکنم خیلی خیلی نادونیم همه

خیلی ناقصیم، خیلی پر تکراریم

 

وقتی به کارهای پارسال خودت

یا پنج سال پیش خودت فکر کنی

میتونی حرفمو متوجه بشی

 

من سرباز خوبیم

ولی دستورات کمی بود که اجرا کنم.. 

 

راستی فقط یه بار قانونم رو شکستم

و باهاش دل سه تا ادمو... 

انتقامی تلخ که مثل یه نارنجک کلی

تلفات داشت.. 

نمیدونم خودم بودم یا ناخوداگاهم

ولی پلید ترین حالت ممکن اجرا شد.. 

 

بیشتر این چیزایی که نوشتم 

از سر تنهاییه، میدونی که

همه مایی که تو بلاگفا جمعیم تنهاییم