و بریم ادامه مسیر رو ...

محمد چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵، 0:55

مثل اون صحنه مشهور نبرد که تنهایی جلوی یه لکشر شمشیر کشید
هممون حس تنهایی داریم نه ؟
،
بعد گریه کردن باس دستمون رو بزاریم روی زانومون و دوباره پاشیم
پاشیم گردو خاک رو بتکونیم
یه نگا به خودمون کنیم
بخندیم به حال خودمون
و جمع کنیم خودمون رو و بریم ادامه مسیر رو ...

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم