هاشم و زنش

محمد دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵، 12:0

تعریف میکرد که :

از اون شباییه که نفس میشه سخت کشید
با دوستم کنج حیاط از حمله قریب الوقوع حرف میزنیم
پچ پچ کنان موضوع رو میگیم تا بقیه بچه ها نخان بشنبن
،
او سر حیاط یه خونه نیمه مخروبه هست که یه خانواده زندگی میکنن

خانم خونه یه گاری داره و شب ها نخود میفروشه
تنها راه کاسبیشون
،
صدای ما رو شنیده و میاد جلو میپرسه
قراره بمب بارون کنن ؟
اگه قراره بمب بارون کنن بهم بگین
دفعه قبلی که بمب بارون کردن هیشکی ازم نخود نخرید
همشون موند روی دستم
،
نمیتونم تحمل کنم
رو برمیگردونم و میزنم زیر گریه
،
تمام دنیای یه ادم خلاصه شده توی یه قابلمه نخود

،
قابلمه ای که از جونش هم مهم تره براش
،
چیکار کردین با مردم ؟
،
،
،
بعد ها ازش نخود خریدم
فقط چون هر روز میدیدمش و سلام میکردیم
ازم پول نگرفت ، هرررر کاری کردم پول نگرفت
تو ببین دنیاشو بخشید
و ببین دنیا باهاش چیکار کرده

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم