هاشم و زنش
محمد
دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵، 12:0
تعریف میکرد که :
از اون شباییه که نفس میشه سخت کشید
با دوستم کنج حیاط از حمله قریب الوقوع حرف میزنیم
پچ پچ کنان موضوع رو میگیم تا بقیه بچه ها نخان بشنبن
،
او سر حیاط یه خونه نیمه مخروبه هست که یه خانواده زندگی میکنن
خانم خونه یه گاری داره و شب ها نخود میفروشه
تنها راه کاسبیشون
،
صدای ما رو شنیده و میاد جلو میپرسه
قراره بمب بارون کنن ؟
اگه قراره بمب بارون کنن بهم بگین
دفعه قبلی که بمب بارون کردن هیشکی ازم نخود نخرید
همشون موند روی دستم
،
نمیتونم تحمل کنم
رو برمیگردونم و میزنم زیر گریه
،
تمام دنیای یه ادم خلاصه شده توی یه قابلمه نخود
،
قابلمه ای که از جونش هم مهم تره براش
،
چیکار کردین با مردم ؟
،
،
،
بعد ها ازش نخود خریدم
فقط چون هر روز میدیدمش و سلام میکردیم
ازم پول نگرفت ، هرررر کاری کردم پول نگرفت
تو ببین دنیاشو بخشید
و ببین دنیا باهاش چیکار کرده