طُ
محمد
سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 12:43
میدونستم یه روزی تک تک اون ثانیه ها
میشه برام خاطره ، قدرشون رو میدونستم
،
ناخوش بود ، منو فرستاد دارو بخرم براش ،
گفتم مردم میترسن و زشته تو خیابون دو بزنم
تند تند راه میرفتم، خیلی تند
میدونی
الان حسرت اینو میخورم چرا دو نزدم که
سریع تر برگردم پیشت :(