شب نوشت

محمد پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳، 4:15

روزهای عجیبین ، دوستام محمد و مهدی دارن میرن دانشگاه
سارچی هم میره و دیگه حسابی تنها میشم اینجا
حالا کی زنگ بزنه من براش فلافل ببرم ؟
،
هوا خوب شده و تازه تنهایی هم صحرا و بیابون کیف نمیده

تازه ماه هم کامل شد و کوه باید رفت شبونه و کسی رو ندارم
،
برای سربازیم میخام اقدام کنم !!
،
از اینکه هی شب بشه و هی روز بشه خستم
همش میخوابم و بیدار میشم
دلم میخاد یه حرکت جدید بزنم
ولی نمیدونم چی !!

،
در کل روزهای عجیبین و خوشحالم و شکر
راستی فهمیدم خدا میتونه هنوزم دوسم داشته باشه !!

،
امروز کد نزدم 11 شب نشستم پا کار تا 12
محمد زنگ زد بیا بریم پیاده روی
تا 2 رفتیم بیابون پیاده روی
هوا خنک بود
از پرواز کردن و قدرت پرش طولانی حرف زدیم
تخیلش کردیم و واقعا سعی کردیم بپریم و پرواز کنیم َ
تازه موفق هم نشدیم
ولی تلاشش و حرف زدن راجبش حس خوبی بود
میدونی خیلی خوبه که یکی باشه بتونی هر چیز احمقانه

ای که تو سرت میاد یا خواب های چرتو پرتتو بهش بگی

اونم به حرفات گوش بده و تازه درکتم کنه و تازههههه

خیالتم راحت باشه که مسخرت نمیکنه
من ادم خوش شانسیم
،
یار خوب همه ماجراست
پرچم ژاپن ;)

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم