مست
و دوباره ناخوش احوالم
دوباره تو صف دکتر نشستم
و دوباره براتون جمله های مثلا فلسفی میبافم
،
امروز حس میکنم تنهام
نچسپ ترینم حتی به اشیا
تنهاییی مثل رمان جز از کل
که توی مارپیچ خودم گم شدم
،
دوباره به مردن فکر میکنم
به پهلوونا ، به بزرگ ترین های تاریخ
به هیتلر ، به چنگیز خان مغول ، به نادر شاه افشار !!
،
الان کجان ؟ میدونن که مردن ؟
دریای نور و کوه نور نادر دیگه مال خودش نیست
،
هیچی مال خودمون نیست نه ؟
فقط الان نوبت ماست که ازش استفاده کنیم
،
چرا همش میخایم جاودانه بشه ناممون ؟
چون از فراموش شدن میترسیم
پس چیکار میکنیم ؟
بچه میسازیم
،
من از مردن نمیترسم
برا همینم هست خیلی دلم بچه نمیخاد
ولی اون روز فکر میکردم اسمم رو روی یه سنگ
بالای یه قله هک کنم
،
یکی رو دیدم که ۲۲ سال پیش اسمشو رو یه سنگ
توی یه دره نوشته بود
اینم یه روششه دیگه
حتما که نباید بچه ساخت !!
،
دلم میخاست هیچ های کنم مثل شمس
برم دنیا رو ببینم
ولی حالا باید مثل تراکتور کار کنم چون پول
زندگی تو خونمم ندارم !!
،
به منشی گفتم یه نوبت میخاستم
گفت : رستگار ؟ و بیمه نداری ؟
منم گفتم اره !!
بده که منشی یه دکتر به این خوبی بدونه تو رو
،
این روزا به کلمات فکر میکنم و قدرتشون
به اینکه باید یدونه یدونه کلمات قوی و تاثیر گذار
رو یاد بگیریم
،
راستی هنوز نمیدونم کی باید با یکی دعوا کرد
من همش محترمانه و اروم برخورد میکنم
،
ناخوشا هم مثل مستا هستن
صادق و وراج
خیلی حرف زدم