خوب و بد
مثل همه پدر ها ریشو و شکم دار بود
مردی قد بلند و با ابهت
پسر جوون ۱۸ سالشو اورده بود دکتر
،
به پسرش میگفت تو توی ماشین بشین
نوبتت شد صدات میکنم
،
پسر با اینکه حسابی ناخوش بود
ولی هی میومد و میگفت نرو تو
تو برو ماشین من وای میستم
،
نگرانی پسر برای پدر خیلی جذاب بود
و داستان اونجایی اوج گرفت که
،
پسر دو تا دستشو گذاشت رو شونه پدرش
به چشمای هم نگاه کردن
و پسر با لبخند و محبت با پدرش حرف میزد
،
دیدن این حجم از محبت و رفاقت بین
پسر و پدر خیییییلی جذاب بود برام
حساااابی ذوق کردم
به پهنای صورت لبخند زدم
و یادم رفت که خودمم ناخوشم و برای دکتر اومدم
،
،
از طرف دیگه پدری ، دختر ۶ سالش رو اورده بود دکتر
وقت این شد که دخترو سوزن بزنن
دختر گریه میکرد و پدر نمیتونست بره توی
قسمت تزریقات زنونه که دخترو نگه داره یا دل داریش بده
،
وقتی دخترو خابوندن از بیرون اتاق
نگاش کرد و گفت : اینجوری گناه داره
،
دختر گریه میکرد و پدر از ته دلش رنج میکشید
سرشو انداخته بود پایین و داشت به جانش اثر میکرد
،
منم سرمو انداختم پایین و برای پدری که نگران بچشه گریه کردم