بزرگ
محمد
سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳، 0:1
شش به یک
بردم و از رینگ اومدم بیرون تا دم در خروجی
بزرگشون اومد بدرقه
،
همه توانم رو گذاشتم و پشت رینگ نشستم و
زار زدمو کل مسیر برگشت خسته و گیج بودم و نفهمیدم
چی شد
،
این بردا زندگی نیست ، فقط زنده بودنه
بردم مثل جنگ ناپلئون بود که با نیمی از تلفات جنگو بردن
و اگه یک بار دیگه این طوری ببره برای همیشه نابود میشه
،
ولی یکی بما نگفت عامو خرت چند ؟
تو تنهایی کمک نمیخای ؟
دم خودم گرم دس بودم برا بقیه
ولی دس گیر نداشتم
،
بزرگی به سن نیست
اگه به سن بود کوهو باس میپرستیدیم
،
از امروز خیلیا دیگه برام بزرگ نیستن
،
و دم خودم گرم که دیوار ساختم برا پشت خودم
من درد کشیدم ولی هر جا بتونم دست میشم
تا دیگری نکشه