مدرسه

محمد دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳، 23:57

دنبال دردسر بود و جلوی دانش آموز ها با مدیر مدرسه دعوا راه انداخت
،
مدیر با همکار من صحبت میکرد و منم پیششون بودم و میشنیدم

بعد اومد پیش من و گفت شنیدی چی میگفتن ؟
چون ازش خوشم نمیومد گفتم نه ، برو از خودش بپرس :))))
،
یه نگاه پر خشمی بهم کرد و بیخیالم شد خخخخخ
خیلی حال داد بهم
،
دلم میخاست بهش بگم : نگه داشتن خشم و کینه
مثل نگه داشتن زغالی داغ در دسته که منتظری در فرصتی مناسب
سمت دیگری پرتاب کنی ولی اونی که بیشتر اسیب میبینه خود تو هستی
،
ولی من جای بچه که هیچ ، جای نوش بودم !!
و نا آمید بودم ازش که فکر کنه به حرفم

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم