مدرسه
محمد
دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳، 23:57
دنبال دردسر بود و جلوی دانش آموز ها با مدیر مدرسه دعوا راه انداخت
،
مدیر با همکار من صحبت میکرد و منم پیششون بودم و میشنیدم
بعد اومد پیش من و گفت شنیدی چی میگفتن ؟
چون ازش خوشم نمیومد گفتم نه ، برو از خودش بپرس :))))
،
یه نگاه پر خشمی بهم کرد و بیخیالم شد خخخخخ
خیلی حال داد بهم
،
دلم میخاست بهش بگم : نگه داشتن خشم و کینه
مثل نگه داشتن زغالی داغ در دسته که منتظری در فرصتی مناسب
سمت دیگری پرتاب کنی ولی اونی که بیشتر اسیب میبینه خود تو هستی
،
ولی من جای بچه که هیچ ، جای نوش بودم !!
و نا آمید بودم ازش که فکر کنه به حرفم