قبر و سبزه
قبلنم اونجا رفته بودم
قبلنم دیده بودمشون
قبلنم چنین حسی غریبی داشتم بهشون
ولی ای بار فرق داشت
،
وسط یه دشت سبز و پِت و پهنی
که دور تا دورش کوهه
دو تا سنگ چینه از قبرهایی که خیلی عاشقانه کنار همن
،
کل دشت سبز میکنه و علف
زیر تک تک سنگ قبرشون هم علف سبز شده
و درست پایین پاش یه شاخه گل
یه تلفیق عجیبیه از
مرگ و زندگی
قبر و سبزه
،
یاد شعر مولوی میفتم که میگفت :
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!
،
دیگه نمیتونم تحمل کنم ای حسادتمه
به زبون میارمش
،
خیلی دلم میخاد قبر منم ایطوری باشه
وسط کوه وسط دشت ، سبز و سبز
،
ای اولین باریه که به مرده هم حسودیم میشه
،
کنارش رو علفا دراز میکشم
اسمون رو میبینم
درست کمی پایین تر برای همیشه خوابیده
،
نع فایده نداره
بازم نمیتونم حسمه بگم
ولی خو خیلی عجیبه برام
که ایقد مرگ و زندگی بهم نزدیکن
،
ولی انگار ما کوریم و نمیبینمش
یا شایدم میبینمش و خودمون رو گول میزنیم
،
مهدی میگه اِمشو یونم میا تو خوابت
براش صلوات میدم و میگم جون خوت نیو نیو