دره خِزِی
محمد
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴، 23:47
مونه رو دس گذاشتن
دو تایی میخان بچپوننم توی
یه اشکفتی که بالا دسته
مو داد میزنم ولم کنین داخلش کلوکناااا
،
مهدی میگو ای شرف داری بره
و با تمام وجود حلم میده بالا
،
برای ای همه تلاشش دلم میسوزه
میگم بیل تا کلووک منه بخره اصلا
زور میزنم که برم داخل
،
سنگ و گل میریزه ری سرشون
ولی ولم نمیکنن
میخندن و داد میزنن و گل تو سر و چش و دهنشونه
،
خنده و زور و عرق قاتیه
مثل داماد که ری کول مردمه
ری کول اینایم وسط کوه
،
هر چی زور میزنم خمه بکشم داخل ای
بیسحاب شده تا ول کنن و نمیشه
،
اخرش یه حل جانانه میدن و تا سینم میره
توی اشکفت
،
سینم داخله و پاهام بیرون اویزون
خونه نگه میدارم و اِنکه میدم
،
اونا حل دادن نمی سیچه مو ایقه خسم شده
،
...
کاش میشد او ماجرای فیلم بگیریم