زمان

محمد یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴، 4:17

به بی رحمی زمان نگاه میکنم‌

به بی رحمی اتفاق ها

،

تا لحظه ای پیش از بودن توی دل کوه

و دیدن این منظره های سبز و بکر سر ذوقم

و بعدش بخاطر افتادن و خون ریزی فقط میخام

برگردم شهر

(چنین برام نشده و فقط یک مثاله)

،

فقط در گذر چند ثانیه همه لذت ها و اهداف

رها میشن و تغییر پیدا میکنن

همینقدر زمان و اتفاق ها هر ارزشی رو نیست میکنن

،

بی ثباتی زندگی

بدون ذره ای کنترل

انسان مثل کاهی در وسط گردباده

،

ولی میگیم زندگی قشنگه

امید داریم و برای ۸۰ سالگیمون برنامه ریزی میکنیم

،

خیلی عجیبه نه ؟

چنین موجود جاهلی چقد مغروره

چنین موجود ضعیفی چقد مدعیه

،

از وجود این پارادوکس هم لذت میبرم

هم میترسم ازش

،

اینده مثل سیاهییه که نمیدونم چی داخلشه

ولی برای دیدن ستاره ها اون سیاهی لازمه

باید ستاره ها دیده بشن تا بتونیم راهمون

رو پیدا کنیم

،

من کنار مرگ دراز کشیده بودم

و مرگ هر روز کنار من دراز میکشه

،

میشه چیکار کرد ؟

بهش لبخند زد ؟ شاد زندگی کرد ؟

جنگید و تلاش کرد ؟

،

ای کاه توی طوفان به چه امید واری ؟

نمیدونم ...

،

،

،

پ ن : اون قبر تا وقتی قشنگن که ما از بالا بهشون نگاه کنیم !!

پ ن : مارتین هایدگر اسمش رو می‌ذاشت

«رویارویی اصیل با مرگ».

از نگاه او، وقتی انسان واقعاً مرگ را حس می‌کند،

یا فرو می‌ریزد

یا «اصیل‌تر» زندگی می‌کند.

،

و من سعی میکنم هر روز رو یه طوری زندگی کنم

انگار از زندان مرگ بتازگی فرار کردم

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم