زمان
به بی رحمی زمان نگاه میکنم
به بی رحمی اتفاق ها
،
تا لحظه ای پیش از بودن توی دل کوه
و دیدن این منظره های سبز و بکر سر ذوقم
و بعدش بخاطر افتادن و خون ریزی فقط میخام
برگردم شهر
(چنین برام نشده و فقط یک مثاله)
،
فقط در گذر چند ثانیه همه لذت ها و اهداف
رها میشن و تغییر پیدا میکنن
همینقدر زمان و اتفاق ها هر ارزشی رو نیست میکنن
،
بی ثباتی زندگی
بدون ذره ای کنترل
انسان مثل کاهی در وسط گردباده
،
ولی میگیم زندگی قشنگه
امید داریم و برای ۸۰ سالگیمون برنامه ریزی میکنیم
،
خیلی عجیبه نه ؟
چنین موجود جاهلی چقد مغروره
چنین موجود ضعیفی چقد مدعیه
،
از وجود این پارادوکس هم لذت میبرم
هم میترسم ازش
،
اینده مثل سیاهییه که نمیدونم چی داخلشه
ولی برای دیدن ستاره ها اون سیاهی لازمه
باید ستاره ها دیده بشن تا بتونیم راهمون
رو پیدا کنیم
،
من کنار مرگ دراز کشیده بودم
و مرگ هر روز کنار من دراز میکشه
،
میشه چیکار کرد ؟
بهش لبخند زد ؟ شاد زندگی کرد ؟
جنگید و تلاش کرد ؟
،
ای کاه توی طوفان به چه امید واری ؟
نمیدونم ...
،
،
،
پ ن : اون قبر تا وقتی قشنگن که ما از بالا بهشون نگاه کنیم !!
پ ن : مارتین هایدگر اسمش رو میذاشت
«رویارویی اصیل با مرگ».
از نگاه او، وقتی انسان واقعاً مرگ را حس میکند،
یا فرو میریزد
یا «اصیلتر» زندگی میکند.
،
و من سعی میکنم هر روز رو یه طوری زندگی کنم
انگار از زندان مرگ بتازگی فرار کردم