خونه

محمد دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸، 4:21

وقتی بچه بودم توی روزهای بارونی

با بلوک ، تخته ، و هر چیزی که گیر میومد توی حیاط یه خونه کوچیک میساختم

 هوا سرد بود و توی یه قوطی حلبی تخته میریختم و اتیشش میزدم

کلی هم دود میکرد و چش برامون نمیزاشت خخخخ

خیلی روزای خوب و حال خوبی بود ، هنوزم گاهی وقتا دلم میخاد از این خونه ها بسازم

و حالا چی شد که اینو نوشتم ... جونم برات بگه کـــــــــــه

این شبا که از در خونه میرم بیرون گاهی وقتا میبینم بیرون کللللللی مه اومده

و همه جا رو گرفته ولی من متوجهش نشدم ، و اینجاست که تو دلم میگم ادم باید از این

خونه ها بسازه که اگه مه اومد اصلا متوجهش نشه ، نه اون خونه کوچولویی که من

میساختم و نصف پام بیرون می موند .

 

پ ن : ولی بازم کللللی اون خونه های بچگی رو دوس دارم

پ ن : من هنوزم یه بچم و قصد بزرگ شدنم ندارم

پ ن : عجب داستان یه طورکیی بود

پ ن : امشب به یکی از ترس هام غلبه کردم و

  پریدم اما مثل یه سوسک دمپایی خورده پهن زمین شدم :|

پ ن : درد همیشه خوبه ارزشش رو داشت ، بترسید و اقدام کنید

یا تبدیل به موفقیت میشه یا تجربه ای برای موفقیت ، پس بترسید و اقدام کنید

پ ن :  ادمهایی که تنها زندگی میکنن ، زندگی نمیکنن

پ ن : پی نوشت هام از اصل موضوع بیشتر شد

الانه که بلاگفا بیاد بگه هوووی چته تو دست بکش بابا

پ ن : اقا شبتون خوششش

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم