خونه
وقتی بچه بودم توی روزهای بارونی
با بلوک ، تخته ، و هر چیزی که گیر میومد توی حیاط یه خونه کوچیک میساختم
هوا سرد بود و توی یه قوطی حلبی تخته میریختم و اتیشش میزدم
کلی هم دود میکرد و چش برامون نمیزاشت خخخخ
خیلی روزای خوب و حال خوبی بود ، هنوزم گاهی وقتا دلم میخاد از این خونه ها بسازم
و حالا چی شد که اینو نوشتم ... جونم برات بگه کـــــــــــه
این شبا که از در خونه میرم بیرون گاهی وقتا میبینم بیرون کللللللی مه اومده
و همه جا رو گرفته ولی من متوجهش نشدم ، و اینجاست که تو دلم میگم ادم باید از این
خونه ها بسازه که اگه مه اومد اصلا متوجهش نشه ، نه اون خونه کوچولویی که من
میساختم و نصف پام بیرون می موند .
پ ن : ولی بازم کللللی اون خونه های بچگی رو دوس دارم
پ ن : من هنوزم یه بچم و قصد بزرگ شدنم ندارم
پ ن : عجب داستان یه طورکیی بود
پ ن : امشب به یکی از ترس هام غلبه کردم و
پریدم اما مثل یه سوسک دمپایی خورده پهن زمین شدم :|
پ ن : درد همیشه خوبه ارزشش رو داشت ، بترسید و اقدام کنید
یا تبدیل به موفقیت میشه یا تجربه ای برای موفقیت ، پس بترسید و اقدام کنید
پ ن : ادمهایی که تنها زندگی میکنن ، زندگی نمیکنن
پ ن : پی نوشت هام از اصل موضوع بیشتر شد
الانه که بلاگفا بیاد بگه هوووی چته تو دست بکش بابا
پ ن : اقا شبتون خوششش