پدربزرگ و نخلستون
محمد
پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵، 4:26
با پدربزرگ رفتیم نخلستون
معطل شدیم
نماز خوند و اون اذان گفتنش که صبح ها تو حالت خواب و بیدار توی همه بچگیم میشنیدم
خیلی حس خوبی داشت
،
همیشه خاطره هایی از قدیم میگه و خیلی جالبه خاطره هاش
،
بعد که برگشتیم دو تایی نشستیم سر یه سفره !
بخشی از غذاش رو داد به من :)
جالب بود برام این حرکتش و حس خوبی داشت ^_^
،
،
امید که یه روز منم بتونم انقد بزرگ باشم و توانا