پدربزرگ و نخلستون

محمد پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵، 4:26

با پدربزرگ رفتیم نخلستون
معطل شدیم
نماز خوند و اون اذان گفتنش که صبح ها تو حالت خواب و بیدار توی همه بچگیم میشنیدم
خیلی حس خوبی داشت
،
همیشه خاطره هایی از قدیم میگه و خیلی جالبه خاطره هاش
،
بعد که برگشتیم دو تایی نشستیم سر یه سفره !
بخشی از غذاش رو داد به من :)
جالب بود برام این حرکتش و حس خوبی داشت ^_^
،
،
امید که یه روز منم بتونم انقد بزرگ باشم و توانا

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم