ببخشید
محمد
دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳، 1:32
مثل او وقتاییه که پدرم بیمارستان بود
مو مراقبش بودم و امید بقیه
فقط توی راه روها تنها میشدم
فقط اونجا وقتی بود با خودم حرف بزنم
میگفتم نه محمد الان وقتش نی
،
و الان خیلی دلم میخاد بشینم و گریه کنم
ولی الان وقتش نی
چشم خیلیا به منه
،
حجم تنهاییم الان مثل نقش اول فیلم pasengers شده
که تو هوا معلق شد بیرون سفینه
همو طوری خالیه :(
،
دلم میخاست بتونم از ادم های بیشتری
نه نه
دلم میخاست بتونم ..... مراقبت کنم
ولی خو انگار قدم نمیرسه
ببخشید که قدم کوتاه بود