اون خیلی ادمه و بزرگ

محمد چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰، 0:16

لب هاش میخندن و چشم هاش

چشم های خوشگلش گریه میکنن

 

نه میشنبه نه میتونه حرف بزنه 

خیلی تنهاست.. 

 

میگه وقتی دوست پسرم بود زندگی

میکردم... ولی با توفنگ کشتنش

و حالا دیگه کسی رو نمیخام... 

 

میگه : دوس پسر خیلی زندگی میکنم مردم لعنتی تفنگ مردم پیشتر زدی سرش..

 

پدر یا پسر دوتا فوت کرد

 

من افتادم حالمو بد میشه بمیرم

 

گفتم بهش فراموش کن

و گفت :

نمیشه فقط اون فوت کرده دلم پیشتر

فراموش نمیکنم

نمیتونم

 

ن خیلی واقعا زندگی میکنم لذت شاد باشی پیشتر میخندن دلم روشن قدیم تا الان خرابه میشه

 

چیکار کنم اون مبخوام

 

 

پ ن : منم برم تا ته سر بکشم غصه رو. 

پ ن : این حجم از وفاداری توی رویاهای هیچ کسی

هم نمیتونه باشه و هیچ شاعری نتونسته وصفش کنه ...
پ ن : دنیای عجیبی دارن :_(

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم