بیلچه روسی
دوباره ساعت ۴ با ابوالفضل حرکت کردیم سمت کوه
با موتور رفتیم و انقددد خنک شده بود هوا سردمون شد یکم
رفتیم سر سد ، پر مرغابی بود
نشستیم از بالا به تماشا و سوسیس تخم مرغ زدیم
واقعا چسپید
،
ابولفضل دوباره برام هدیه اورده بود
یه بیلچه روسی خیییلی جون دار
که اسمم و تاریخ امروز رو هم روش هک کرده بود
واقعا قشنگ و جون دار و خاااص
،
رفتیم پایین کنار اب
،
و بعدش رفتیم سراق قایقممممم
وقتی از دور دیدمش براش دست تکون دادم
انگار یه دوست قدیمیه ، انگار ادمیه که میشناسمش
حس خوبی داشت
،
قایق به گل نشستم 😂😂
،
جلومون رودخونه گلیی بود و کلیییی
این در اون در زدیم ازش رد شیم
،
اخرش رد شدیم
از کوه رفتیم بالا
ولی راه نداد برسیم کنار قایقه
باز برگشتیم و با کلی هیجان و ماجراجویی
کنار موتور
،
خسته و خاکی
اب خوردیم و شستیم و حالا گازشو نگیر کی بگیر
تو مسیر یه بیابونی هست که خییلی موتور سواری
حال میده داخلش و همیشه اونجا گازشو میگیرم
،
رسیریم در خونه دیدیم اع خورجین موتور کووووو
افتاده بود 😂😂😂😂
،
از همون لحظه که زدیم تو سر خودمون و برگشتیم
خندیدیم به خودمون تا رفتیم و برگشتیم
،
مبارک صاحب جدیدش
پیدا نشد 😂😂
،
و اینم شد خاطره
و عهد بستیم هییییچ کسی نفهمه
من مثلا ادعام میشد برای صحرا و کوه
خییلی ضایعه خورجین پر وسایل رو گم کنی
😂😂😂😂
،
این بود سفر امروز
و خورجینی که با بیلچه روسی
و یغلوی و قاشق تاشو فلزی کوه نوردی گم شد 😅
،
به قول قدیمیا سفر به جون نباشه
مال همیشه جاش میاد
،