شب عجیب
محمد
جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴، 3:29
چون بزرگ مجلس گفت سر به سرش بزار
منم نخاستم حرفشو نه بگم
و کنج ذهنمم فکر کردم نون من که لنگ این نیست
بزار کمی اذیتش کنم بخندیم
،
اذیتش کردیم و خندیدیم
ولی ناراحت شد
،
وقت رفتن دیدم ماشینم پنچره
کارم بهش گیر کرد !!
،
بیچاره اومد مستقیم هم دس به اچار شد
کلیم دل سوزانه راهنماییم کرد
،
واسه برگشتن یکی از بچه ها که باهام اومد
تو مسیر خوند و لذت بردم
،
نزدیک خونشون گفت محمد مرسی رسوندیم
گفتم از تو مرسی که خوندی و من کیف کردم
گفت : محمد ما همه بهم احتیاج داریم
ببین خونه هامون رو کنار هم ساختیم
دیوار به دیوار
،
اتفاق های کاملا اتفاقی بود
ولی انگار دستی این سناریو رو چیده بود
تا بهمم و مغرور نشم به خودم
،
فهمیدم
پشیمون شدم
بهش پیام دادم و عذر خواهی کردم
،
انسان نادان منم