سفر با مهدی به کوهستان

محمد جمعه دوم آبان ۱۴۰۴، 11:59

سربازی و تابستون خیلی خستم کرده بود

با دلی پر گفتم بریم کوهستان

،

با مهدی ساعت ۳ صبح حرکت کردیم

سه و نیم‌ پای کوه بودیم و بالا رفتن رو شروع کردیم

،

هوای واقعا ناب کوهستان

صدای اب و جیر جیرک ها واقعا حس خوبی داره

همون اول مسیر وایسادم چشم هامو بستم

عمیقا گوش دادم و هوای خنک رو نفس کشیدم

ترکیبی از صدای خروسی که میخونه

سگی که پارس میکنه ، صدای جیر جبرک و شر شر اب

واقعا کیف خاصی داشت

،

توی مسیر دو سه گروه دیگه رو هم دیدیم

یه گروه از بچه های جوون بودن (۴ نفر)

که از عقب ما میومدن و کلی جیغ و فریاد میکشیدن

،

گفتم مهدی اینا اماتورن و میترسن

یجا نشستیم واسه دیدن چراغ های شهر از بالا

نور چراغشون که افتاد رومون ترسیدن و گرخیدن 🤦‍♂️

،

رفتیم رسیدیم قله ،

رفتیم توی اون دشت بازه و هنوز هوا کاملا تاریک بود

با سنگ یه جای اتیش درست کردم

علف و چوب خشک جمع کردم و اتیش بپا شدددد

،

کنسر ها رو گذاشتم تو اتیش و حساااابی

به غل غل کردن افتادن

جاتون خالی یه صبحونه از دم کیفی زدیم

با نون گرمه رو اتیش

،

هوا روشن شد و خورشید طلوع کرد حرکت کردیم واسه برگشت

،

مسیر دور زدن کوهستانو انتخاب کردم

میدونستم به افتاب میخوریم ولی دلم میخاست

برم و برم و برم

،

تا یه جایی رفتیم آفتاب خورد بهمون

گفتیم میون بر بزنیم

مهدی از ارتفاع میترسه و نمیتونه لب پرتگاه ها

خوب حرکت کنه ، من دو میزدم مسیرو

اون نشسته خودشو رو زمین میکشید

دست و لباسش خاکی و خاری میشد و میومد

رفتیم خوردیم به یه سر بالایی خیلی تند

گفت نمیتونم بیام ، همه مسیرو برگشتیم

،

دیگه آفتاب بالا بود

اب من تموم شد !!

چایی داشتم تشنم میشد چایی میخوردم !!

گرم و بود و نمیچسپید اصلا

خخخ

،

مهدی پیرهن نیاورده بود 🤦‍♂️

فقط یه هودی تنش بود

حالا توی افتاب

پیاده روی توی کوه

و هودی پوشیده

واقعا فاجعه بار بود

،

ولی هنوز اون نیم لیتر اب داشت

پاهاش درد گرفته بود

اول گفت ناخنم

بعد گفت مچ پام

بعد گفت زانو

بعد گفت کمر

خخخخ

من جلو و اون از عقبم‌میوند

خیلی از مسیر رو توی دره ها رفتیم تا افتاب و کمتر بخوره

بهمون و اندکی سایه درختا باشه برا استراحت

هی مینشت و ناله میکرد

و دیگه کلا وا داده بود

براش مهم نبود خاکی بشه

هر سایه ای میرسید پهن میشد

وی بوااااا سر میداد و فوش به زمین و اسمون

،

جرعه اخر ابشو سر کشید و حالا گم شدیم

یو هووو

البته گم شدن من طبیعیه !!

همیشه جاهای نرفته میرم و گم میشم

بعدش فقط با فهمیدن جهت های جغرافیایی

مسیرو پیدا میکنیم

،

اون میگفت نه بلد نیستی

نه این طرفی نیست

ولی خودشم بلد نبود

و میدونست هیچ وقت مسیرو خراب نرفتم

و همیشه حتی توی شب ، توی کوهستان

مستقیم رسیدیم سر مقصد

،

خلاصه که سنگ های بزرگ توی سایه

خیییلی خنک بودن ، لخت میشدیم

روشون دراز میکشیدم

و از شدت خنکی جیغ میکشیدیم

،

یدونه سنگ بزرگ هم گذاشتم رو شکم مهدی

خخخخ

هم جیغ میزد که خنکه

هم‌میگفت برش دار نمیتونم نفس بکشم

خخخ

،

القصه راهو دو تا دره اون طرف تر پیدا کردیم !!

تا رسیدیم بهش تو این افتاب و بدن اب و با هودیییی

پدری ازمون در اومد

،

ولی من خندون بودم و جک میگفتم و خوش میگذشت بهم !!

واقعا بی مغز بودن نعمتیه

خدایا شکرتتت

،

رسیدیم و از دور سه تا کوه نور رو دیدیم که داشتن بر

میگشتم

دو تاشون بطری های اب دستشون بود

میخوردن و تکونش میدادن و

رو به اسمون بلندش میکردن و میرفتن

مهدی هم میگفت واااای

بریم بهشون برسیم بگیم اب بدن بهمون

خخخخخ

رفتیم و طلب اب کردیم

و یه بطریشو دادن بهمون

خوردیم و مثل چی کیییییف کردیم

،

این بود سفر امروز من و مهدی

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم