سفر با مهدی به کوهستان
سربازی و تابستون خیلی خستم کرده بود
با دلی پر گفتم بریم کوهستان
،
با مهدی ساعت ۳ صبح حرکت کردیم
سه و نیم پای کوه بودیم و بالا رفتن رو شروع کردیم
،
هوای واقعا ناب کوهستان
صدای اب و جیر جیرک ها واقعا حس خوبی داره
همون اول مسیر وایسادم چشم هامو بستم
عمیقا گوش دادم و هوای خنک رو نفس کشیدم
ترکیبی از صدای خروسی که میخونه
سگی که پارس میکنه ، صدای جیر جبرک و شر شر اب
واقعا کیف خاصی داشت
،
توی مسیر دو سه گروه دیگه رو هم دیدیم
یه گروه از بچه های جوون بودن (۴ نفر)
که از عقب ما میومدن و کلی جیغ و فریاد میکشیدن
،
گفتم مهدی اینا اماتورن و میترسن
یجا نشستیم واسه دیدن چراغ های شهر از بالا
نور چراغشون که افتاد رومون ترسیدن و گرخیدن 🤦♂️
،
رفتیم رسیدیم قله ،
رفتیم توی اون دشت بازه و هنوز هوا کاملا تاریک بود
با سنگ یه جای اتیش درست کردم
علف و چوب خشک جمع کردم و اتیش بپا شدددد
،
کنسر ها رو گذاشتم تو اتیش و حساااابی
به غل غل کردن افتادن
جاتون خالی یه صبحونه از دم کیفی زدیم
با نون گرمه رو اتیش
،
هوا روشن شد و خورشید طلوع کرد حرکت کردیم واسه برگشت
،
مسیر دور زدن کوهستانو انتخاب کردم
میدونستم به افتاب میخوریم ولی دلم میخاست
برم و برم و برم
،
تا یه جایی رفتیم آفتاب خورد بهمون
گفتیم میون بر بزنیم
مهدی از ارتفاع میترسه و نمیتونه لب پرتگاه ها
خوب حرکت کنه ، من دو میزدم مسیرو
اون نشسته خودشو رو زمین میکشید
دست و لباسش خاکی و خاری میشد و میومد
رفتیم خوردیم به یه سر بالایی خیلی تند
گفت نمیتونم بیام ، همه مسیرو برگشتیم
،
دیگه آفتاب بالا بود
اب من تموم شد !!
چایی داشتم تشنم میشد چایی میخوردم !!
گرم و بود و نمیچسپید اصلا
خخخ
،
مهدی پیرهن نیاورده بود 🤦♂️
فقط یه هودی تنش بود
حالا توی افتاب
پیاده روی توی کوه
و هودی پوشیده
واقعا فاجعه بار بود
،
ولی هنوز اون نیم لیتر اب داشت
پاهاش درد گرفته بود
اول گفت ناخنم
بعد گفت مچ پام
بعد گفت زانو
بعد گفت کمر
خخخخ
من جلو و اون از عقبممیوند
خیلی از مسیر رو توی دره ها رفتیم تا افتاب و کمتر بخوره
بهمون و اندکی سایه درختا باشه برا استراحت
هی مینشت و ناله میکرد
و دیگه کلا وا داده بود
براش مهم نبود خاکی بشه
هر سایه ای میرسید پهن میشد
وی بوااااا سر میداد و فوش به زمین و اسمون
،
جرعه اخر ابشو سر کشید و حالا گم شدیم
یو هووو
البته گم شدن من طبیعیه !!
همیشه جاهای نرفته میرم و گم میشم
بعدش فقط با فهمیدن جهت های جغرافیایی
مسیرو پیدا میکنیم
،
اون میگفت نه بلد نیستی
نه این طرفی نیست
ولی خودشم بلد نبود
و میدونست هیچ وقت مسیرو خراب نرفتم
و همیشه حتی توی شب ، توی کوهستان
مستقیم رسیدیم سر مقصد
،
خلاصه که سنگ های بزرگ توی سایه
خیییلی خنک بودن ، لخت میشدیم
روشون دراز میکشیدم
و از شدت خنکی جیغ میکشیدیم
،
یدونه سنگ بزرگ هم گذاشتم رو شکم مهدی
خخخخ
هم جیغ میزد که خنکه
هممیگفت برش دار نمیتونم نفس بکشم
خخخ
،
القصه راهو دو تا دره اون طرف تر پیدا کردیم !!
تا رسیدیم بهش تو این افتاب و بدن اب و با هودیییی
پدری ازمون در اومد
،
ولی من خندون بودم و جک میگفتم و خوش میگذشت بهم !!
واقعا بی مغز بودن نعمتیه
خدایا شکرتتت
،
رسیدیم و از دور سه تا کوه نور رو دیدیم که داشتن بر
میگشتم
دو تاشون بطری های اب دستشون بود
میخوردن و تکونش میدادن و
رو به اسمون بلندش میکردن و میرفتن
مهدی هم میگفت واااای
بریم بهشون برسیم بگیم اب بدن بهمون
خخخخخ
رفتیم و طلب اب کردیم
و یه بطریشو دادن بهمون
خوردیم و مثل چی کیییییف کردیم
،
این بود سفر امروز من و مهدی