هیچ و همه
توی اونارتفاع دیگه هیچ ردی از بقیه نیست
خیلی دروم و خوف تنهایی ورم داشته
،
چوب دستیم رو جلوم توی عاف های خشک
زمین میکشم و میرم بالا ،
زمین میکشم تا نکنه ماری لای علف ها باشه و پامو بزارم روش
،
یه سر بالایی خیلی تند رو دارم میرم بالا
فقط چند متری مونده تا قله
سکوته و حسابی خستم
،
درست یه متریم یه صدای خش خش بلند میشه و مترسم
میترسم و چوب دستیو تو دستم سفت میکنم
،
صدای پریدن یه سنجاقک بود
عصبانی میشم و سنگ برمیدارم که پرت کنم سمتش
،
وا میستم و زمان برام متوقف میشه
تو سرم میگم اگه این سنگو پرت کنم و بخوره بهش چی ؟
یاد این شعر میفتم :
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
،
به نظرم یه شاهکاره
مثل من و تو که جون داریم
و خیلیم دوس داریم جونمون رو
اونم موجود زندست
اونم قد من و تو دوس داره زنده باشه
،
تازه شایدم از منو و تو خوشحال تر باشه
و بیشتر بخاد زندگیشو
،
دوباره زمان راه میفته و منم راه میفتم
بیخالش میشم و سنگ رو پرت میکنم زمین
،
دو هفته از این اتفاق گذشته و هنوز به
این بخش از شعر فکر میکنم:
که جان دارد و جان شیرین خوش است
،
به اینکه کمتر اسیب بزنم و مورچه ای رو له نکنم
،
،
،
دم غروبه و داره تاریک میشه
تند تند برمیگردیم سمت دره ای که موتور رو گذاشتیم داخلش
توی یکی از دره ها اونجایی که تقریبا همیشه سایست
یه درخت کناره
،
کنارش وا میستم و به دوستم میگم اینو ببین
این اینجا زندگی میکنه
شب ها و روزها اینجاست
نه ما هرگز دیدیمش نه اون ما رو
،
چه زندگی هایی که توی کل دنیا جریان داره و ازش خبر نداریم
،
حرکت میکنیم ولی میرم توی فکر
اینکه اونجا عنکبوت ها و مورچه ها زندگی میکنن
اینکه روی یک برگ اون کنار ، میلیون ها میلیون
موجود میکروسکپی زنده زندگی میکنه
و ما هرگز حتی کل اون درخت رو هم نمیبینیم
،
ما خیلی بیخبریم
ما خیلی کوچک و ضعیف و نادانیم ...
،
ترس ورم میداره از این همه هیچ بودن
و الان یک هفتست بهش فکر میکنم ...
،
یک هیچ بین بی شمار زندگی ...
،
پ ن : دنیا به ما احتیاجی نداره
ما مرکز دنیا نیستیم
نبود ما هیچ تغییری ایجاد نمیکنه
درست مثل افتادن اون برگ از درخته با میلیون ها موجود زنده روش ...