هیچ و همه

محمد سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴، 5:0

توی اون‌ارتفاع دیگه هیچ ردی از بقیه نیست

خیلی دروم و خوف تنهایی ورم داشته

،

چوب دستیم رو جلوم توی عاف های خشک

زمین میکشم و میرم بالا ،

زمین میکشم تا نکنه ماری لای علف ها باشه و پامو بزارم روش

،

یه سر بالایی خیلی تند رو دارم میرم بالا

فقط چند متری مونده تا قله

سکوته و حسابی خستم

،

درست یه متریم یه صدای خش خش بلند میشه و مترسم

میترسم و چوب دستیو تو دستم سفت میکنم

،

صدای پریدن یه سنجاقک بود

عصبانی میشم و سنگ برمیدارم که پرت کنم سمتش

،

وا میستم و زمان برام متوقف میشه

تو سرم میگم اگه این سنگو پرت کنم و بخوره بهش چی ؟

یاد این شعر میفتم :

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

،

به نظرم یه شاهکاره

مثل من و تو که جون داریم

و خیلیم دوس داریم جونمون رو

اونم موجود زندست

اونم قد من و تو دوس داره زنده باشه

،

تازه شایدم از منو و تو خوشحال تر باشه

و بیشتر بخاد زندگیشو

،

دوباره زمان راه میفته و منم راه میفتم

بیخالش میشم و سنگ رو پرت میکنم زمین

،

دو هفته از این اتفاق گذشته و هنوز به

این بخش از شعر فکر میکنم‌:

که جان دارد و جان شیرین خوش است

،

به اینکه کمتر اسیب بزنم و مورچه ای رو له نکنم

،

،

،

دم غروبه و داره تاریک میشه

تند تند برمیگردیم سمت دره ای که موتور رو گذاشتیم داخلش

توی یکی از دره ها اونجایی که تقریبا همیشه سایست

یه درخت کناره

،

کنارش وا میستم و به دوستم میگم اینو ببین

این اینجا زندگی میکنه

شب ها و روزها اینجاست

نه ما هرگز دیدیمش نه اون ما رو

،

چه زندگی هایی که توی کل دنیا جریان داره و ازش خبر نداریم

،

حرکت میکنیم ولی میرم توی فکر

اینکه اونجا عنکبوت ها و مورچه ها زندگی میکنن

اینکه روی یک برگ اون کنار ، میلیون ها میلیون

موجود میکروسکپی زنده زندگی میکنه

و ما هرگز حتی کل اون درخت رو هم نمیبینیم

،

ما خیلی بیخبریم

ما خیلی کوچک و ضعیف و نادانیم ...

،

ترس ورم میداره از این همه هیچ بودن

و الان یک هفتست بهش فکر میکنم ...

،

یک هیچ بین بی شمار زندگی ...

،

پ ن : دنیا به ما احتیاجی نداره

ما مرکز دنیا نیستیم

نبود ما هیچ تغییری ایجاد نمیکنه

درست مثل افتادن اون برگ از درخته با میلیون ها موجود زنده روش ...