تخم مرغ

محمد جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸، 21:16

امروز جمعه  قرار بود بریم کوه من پنج بلند شدم خیلی خوابم میومد

باز خوابیدم و دیر شد نرفتیم کوه خخخخ از خواب بلند شدم دیدم دوستان

با شات گان منتظرن که من برم پیششون ، خلاصه که کوه نشد و به جاش

رفتیم یه جای باحال دیگه ، نصف مسیر رو رفتیم گرگو میگه من ماهیتابه نیاوردم

اقا دور زدیم برگشتیم ماهی تابه بیاره :| خلاصه که رفتیم یه جای سر سبز و باحال

اتیش روشن کردیم که صبحونه  تخم مرغ بزنیم بر بدن ، ماهیتابه رو گذاشتیم رو اتیش

گرگو میگه : اخخخخخ من تخم مرغ نیاوردمممم

در کسری از ثانیه رفتیم رو حالت جنگی و بهش حمله کردیم ماهیتابه و وسایلش رو

فرستادیم هوا خخخخ و افتاده بودیم رو زمین به این حرکت یبارکی میخندیدیم

اخرشم رفتیم روستای کناری تخم مرغ خریدیم و یکــــــــــ تخم مرغی زدیم که نگو...

 

پ ن : انقد افتادیم رو گل و خندیدیم که اشک از چشمون در میومد

پ ن : کلی هم از رو تپه های خاکی پشت زدیم و خودمون رو گلی کردیم

پ ن :بعد کلی راه پیمایی به یه مزرعه یورش بریم که شیبید کاشته بود :|

دست از پا دراز تر برگشتیم (من فکر میکردم گوجه یا بادنجون کاشته)

پ ن : گفت هوووی استکانت رو درست بزار نیفته ، منم توش یه مشت خاک کردم

گفتم استکان خودمه میخام این طوری باشه ، و سکوت دشت را گرفت خخخخخ

پ ن : سایتون مستدام

 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم