تخم مرغ
امروز جمعه قرار بود بریم کوه من پنج بلند شدم خیلی خوابم میومد
باز خوابیدم و دیر شد نرفتیم کوه خخخخ از خواب بلند شدم دیدم دوستان
با شات گان منتظرن که من برم پیششون ، خلاصه که کوه نشد و به جاش
رفتیم یه جای باحال دیگه ، نصف مسیر رو رفتیم گرگو میگه من ماهیتابه نیاوردم
اقا دور زدیم برگشتیم ماهی تابه بیاره :| خلاصه که رفتیم یه جای سر سبز و باحال
اتیش روشن کردیم که صبحونه تخم مرغ بزنیم بر بدن ، ماهیتابه رو گذاشتیم رو اتیش
گرگو میگه : اخخخخخ من تخم مرغ نیاوردمممم
در کسری از ثانیه رفتیم رو حالت جنگی و بهش حمله کردیم ماهیتابه و وسایلش رو
فرستادیم هوا خخخخ و افتاده بودیم رو زمین به این حرکت یبارکی میخندیدیم
اخرشم رفتیم روستای کناری تخم مرغ خریدیم و یکــــــــــ تخم مرغی زدیم که نگو...
پ ن : انقد افتادیم رو گل و خندیدیم که اشک از چشمون در میومد
پ ن : کلی هم از رو تپه های خاکی پشت زدیم و خودمون رو گلی کردیم
پ ن :بعد کلی راه پیمایی به یه مزرعه یورش بریم که شیبید کاشته بود :|
دست از پا دراز تر برگشتیم (من فکر میکردم گوجه یا بادنجون کاشته)
پ ن : گفت هوووی استکانت رو درست بزار نیفته ، منم توش یه مشت خاک کردم
گفتم استکان خودمه میخام این طوری باشه ، و سکوت دشت را گرفت خخخخخ
پ ن : سایتون مستدام