سوال
چند تا سوال بزرگ توی سرم درست شده
این روزا حتی به خودمم شک میکنم
به وجود هر چیزی و صحت هر کلامی
شک میکنم، سخته تشخیص حقیقت
و قضاوت کردن راجب افراد و اتفاقات...
سوال اول : به قول حسین پناهی چرا ما ناقص افریده
شدیم؟
خدا به ما یه ذهن داده مثل این که یه نفر بهمون یه فلش
مموری بده و بگه تو میتونی هر چیزی که دوست داری
بریزی داخل این، دیگه این انتخاب ماست که چیزای به
درد بخور بریزیم یا چیزای بد یا کلا هیچی نریزیم!!!
این اخریه ترسناکه، چون تبدیل به حذب باد میشه
اون شخص و میشه به هر سمتی کشیدش، چرا؟ چون
خودش از خودش چیزی نداره و از بیرون اطلاعات
می گیره و تقلید میکنه...
سوال دوم : اشرف مخلوقات ماییم، فقط یعنی انتخاب
ماست که چه چیزی توی ذهنمون بریزیم... همین
مثلا پرنده ها یه ذهن از پیش تعریف شده دارن، دیگه
تغییر ان چنانی نمیکنه اصلا، لونه یه گنجشک از روز اول
تا الان کلا همین بوده که هست...
وقتی یه اشتباهی کردیم و از بهشت فرستاده شدیم زمین
چرا خدا اننننقد ما رو رها کرد؟ البته امام ها و پیغمبر ها رو
هم دنبالمون فرستاد... ولی کلا گفت منو بازه... هر چی خودت
انتخاب کردی...
و از تاریخ بگم: هر دولتی که به وجود میاد اگر دولت قبلی رو
دوست داشته باشه خب چیزای خوبی راجبش مینویسه
و پخش میکنه، و اگر نه هر چی کتاب های خوبه اتیش میزنه
ممنوع میکنه، شخصیت ها... رو اعدام میکنه و بدش رو میگه
خب این میشه تاریخ که کلا حقیقت نداره از طرف دولت ها
حتی هر شخصی هم بخاد از خودش بنویسه نمیاد بگه من
فلان اشتباه رو کردم من این گناهو کردم من دستشویی رفتم
و... چیزهای خوب داستان خودش رو میگه و مینویسه...
پس اینم حقیقت کامل نیست
و مردم، خلاصش میشه که یکی انگشتش رو میبره میبرنش دکتر و فقط کافیه چهار تا زن های همسایه بفهمن اولی میگه
خون میپاشید، دومی میگه نبودی رگش زده شده بود
بعدی میگه دست نداشت... همون یک کلاغ چهل کلاغ مشهور میشه که هممون فهمیدیمش... پس این تاریخ هم رد میشه
چیو باید باور کرد؟
یه مثبت بین و منفی بین از باغ زیبایی که تازه کود داده شده بود میگذشتن، اولی وقتی تعریف میکرد میگفت : همه جا پر از کود حیوانی بود و واقعا بوی خیلی بدی داشت اصلا قابل تحمل نبود و دومی میگفت واقعا گل های قشنگی و رنگیی داشت اون باغ و بسیار سر سبز و قشنگ بود
جفتش حقیقت دارن،،، و حقیقت کدومه؟ تاریخ اینه بسیار گنگ
و این روزا همه چی همین طوره...