دریا و ما
طلوع خورشید

همه وسایل رو بار پرید بار کردیم و سه تایی زدیم به جاده
مقصد دریا بود و از لحظه شروع شور و شوق و شوخی ها
سرازیر میشن ، همه غم ها فراموش میشه ، همه گوشی ها
خاموش میشه و سراسر لذته ، اسفالت رو که رد کنی میفتی توی
یه جاده خاکی به سمت غروب خورشید و دریا ، دشت و دشت
میریم روی سقف ماشین میشینیم ، و فقط از منظره طلوع و ارامشش
لذت میبریم ، هوای عالی و چالش پیدا کردن مسیر برای رسیدن به دریا
و حالا اوج بگیریم !
عااااااامو رسیدیم کنار صاحل دیدیم یه نی انبون زن و خاننده وسطه و
حدود دوازده تا جوون شااااد و باحالم دورش در حال رقصیدنن وااای چه انرژیی
حالا نه ما اونا رو میشناسیم نه اونا ما رو ، اقا هنوز نرسیده بودیم کنارشون که
سه چهار تاش اومدن ما رو از رو سقف کشیدن پایین که بیایید و برقصید
ای جااااااان من کاپشنمو در اوردم و پریدم وسط میدون حالا نرقص کی برقص
کاپشنم رو مثل پره پنکه دور سرم میچرخودنم و میپریدم و میخندیدم و بقیه
هم محو منن که من چمه با این انرژی شروع کردم ! خخخخخخ وای که چقد
باحال بود .. اون یکی ممد جفت دمپایی های پلاستیکش رو گرفته دستش
و پا برهنه رو ماسه ها رقص دمپایی میره ، وای که چقد خنده دار بود
بعد کلی قرر دادن و شوخی خنده گفتیم بریم تور های ماهی گیری رو توی
دریا گیر کنیم ، جلو تر چادر رو زدیم و اتیش رو روشن کردیم و زدیم به دل دریا
هر چند اب سرد بود یه خورده ولی به لذتش می ارزید ، وقتی برگشتیم هوا تاریک
شده بود و اتیش امده بود که دورش مجلس رو به پا کنیم ، رفقا ، چایی ،
موسیقی و صدای دریا ، سکوت بود و سراسر لذت ، لبخند بود و شوق
ارامشی وصف ناپذیر که فقط دریا میتونست ببخشه ، معین میخوند من
ویالون میزدم ، میرقصیدم و اروم میشدم ، سرم روی شونه های اون بود و اون
سرش روی شونه های من ...عجیب شبی بود و عجیب حسی....
دوبار اوج بگیریم ...! یه چاله پر از زغال و بعد از خوردن یه شام عالی
به خوابی عمیــــــــــــــــــــــــــق فرو رفتیم ................................
برای طلوع همه بلند شدیم ، طلوع دریا قشنگه میشه هم زمان چهار یا پنج
طلوع خورشید رو دید (انعکاس خورشید دورن برکه های اب جمع شده )
دوباره زدیم به دل دریا ماهی ها رو از تور در اوردیم ، و کلی کنار صاحل پیاده
روی کردیم ، قایق ها و لنج های صیادی هم اون دور دورا پیدا بودن...
این داستان تا زنده بودن این جمع سه نفره ادامه خواهد داشت....
ممد یه بشکه ابی چهار لیتری و مایع برداشته پا برهنه رفت و ده متری اون طرف
تر وایساد ...
بهش میگم میخای چیکار کنی ؟ میگه میخام پام رو بشورم ...میگم خب مایع واسه
چیته؟ ...میگه میخام تمیز بشورم ...میگم خب چرا پا برهنه رفتی ؟.....
میگه مهم اینه روی پا تمیز باشه زیرش مهم نیست :|
و مرا سکوت دشت برد... خخخخ
پ ن : با تو حالم خوبه رفیق
پ ن : یه دلفین زده بود به خشکی
پ ن : قدرت مهربونیم رو بیشتر کردم و عجیب ارامش بخش بود برای همه
پ ن :مونو از اولین باری که دریا رفتم تا الان تو همیشه بودی باهام ، همیشه
منتظرم بودی تا برگردم و این حس خوبی داشت ...بجز دیشب که دیگه.... :(
پ ن : یادته همیشه میگفتم : منو فراموش نکن ! از فکر نبودنت خودم رو بغل کردم
و خزیدم به دورن تنهایی خویش
پ ن : جمله طلایی تعلق میگیره به گررگو : گفت بخاطر توهه و باید خاص باشه
