الکی نویس 2
میدونید وقتی ذهن قدرت و کارایی خودش رو از دست میده
کارایی اینم از دست میده که بگه کاراییش از دست رفته ؟
و اون موقعست که کارای احمقانه انجام میدیم بدون این که
بدونیم این کار احمقانه استــــ
مثلا از یه تامی به بعد دیگه من نمیتونم معادلات سخت و پیچیده
رو حل کنم اون اول کار با یه نگا حل میشدن اما الان اصلا تمرکز نمیتونم
کنم و مثل یه گیج مست میچرخم بین کد ها :)
تمم هم نمیشه این داستان کد نویسی من...
ولی به جاهای خوبش رسیده قابل برداشت شده...
یک سال کد نوشتم و میدونید با ورد پرس میشه یک روزه
اینی که ساختم رو بسازن !
راستی یکی از اون زوج های خوش بخت رو دیدم و دیگه وقتش بود
و رحم کردن کافی بود ، پس نشستم و جذاب ترین قسمت بدنش
رو نشونه رفتم (گردن) یه غلت خورد و افتاد ، متاسفانه نتونستم
لذت افتادنش رو ببینم ، اما وقتی رفتم بالای سرش معلوم شد
خوب کارم رو انجام ندادم کلی جا به جا شده بود جون کنده بود
و خون ریخته بود ، بخاطر بارندگی دیشب زمین خیس بود و خون
حسابی پخش شده بود ،
بزارید از قایق بگم شب بود و تاریک همه داشتن قلاب مینداختن و
سرگرم زدن تعمه سر قلاب و چرخودندن و پرت کردنش تو اب بودن
من طبق عادت همیشه با روحیه ای خباستانه و تک رو اشتو رو کشیدم
کنار و گفتم بیا فقط خودم و خودت بریم یه قایق قرض بگیریم ، اونم که از خداش
تایید رو داد ...دیگه حال ندارم بنویسم ...نه ادامه میدم اما کمی بعد ...هر نفر یه
طرف قایق رو گرفت تا بلندش کنیم و ببریم بندازیمش توی اب ، رو زمین سنگ ها
بزرگی بودن و چون تاریک و شب بود و قایق هم جلوی دید نمیشد زیر پات رو ببینی
به سختی و با چند بار پا پشت سنگ گیر کردن از اون شیب اومدم پایین حالا یه
شیب دیگه مونده بود و زمین سنگی دیگه که کاملا خیس بود و بخاطر جلبک
های روش لیز شده بود ، اوسا که نوک قایق رو گرفته بود جلوی پاش رو ندید و
قدم برداشت جایی که فاصله بین دو تا سنگ بود و کاااملا خالی ، پاش رفت پایین
و دستشم که به جایی بند نبود بنگ افتاد وسط قاییق و همه زدن زیر خنده ....
برای اولین بار بهش گفتم خوبی ؟
برای دومین بار نگران حال یه غریبه شدم
خب دیگه بسته
یه روزایی یه جمله هایی نوشتم که واقعا خاص بودن
و جواب هایی که شنیدم از این قبیل بودن :
- هی به نظرت موهامو رنگ کنم ؟
- میگم چقد هوا خوبه امروز
- وای چقد گشنمه من میرم یه چیزی بخورم
و تازه انقد بی حوصله شدم ازش که حتی خودم هم جواب خودم
رو نمیدادم و جایی نگهشون نداشتم ، حیف جمله های نازنینم
فراموش شدن....
راستی اگه کنج صفحه مانیتورت مشکیه فاک بهت
بیچاره بد بخت گدا پول پرت احمقه خنگ بی نقشه
وراج بی مغزه کودن هههههههههههههههههههه
ساعت دوازده دوستم محمد بهم زنگ زده میگه
چرا جواب نمیدی ؟
میگم خب تازه از خواب بلند شدم
میگه وااااای محمد تو بخدا مریضی بیا برو شیراز خودتو به دکتر نشون بده
اینجا ها هم نرو فقط برو شیراز ....
میگم خب بگو چته ...میگه من روز کارت داشتم احمق الان شبه
میگم خب الان تازه روز من شروع شده
میگه تو مغزت کرم داره خودتو به دکتر نشون بده
میگم محمد اگه یه زن نتونم پیدا کنم که شبا بیدار باشه تا اخر عمر تنهام
میگه خب با یه شوک (جغد) ازدواج کن
هی تو از کلمات لذت میبردی و احمق و احمق تر میشدی ؟
قدرت کلمات تو رو فریب میدن :) و تو به سادگی حرکت میکنی
بدون عقبه...