همیشه دست به سر بود (وقتی دست به سر شدی میفهمی حالش رو )
اهل صحبت نبود
با قدی رشید و حیکلی درشت توی تاریکی وسط کوچه
وایساده بود ،
فقط یه پیرهن سفید چرک تنش بود توی این سرما ولی انگار
اصلا اعتراضی به سردی هوا نداشت .
منو صدا زد ، هی پسر ، هی پسر بیا
من نگاش میکردم ولی باورم نمیشد که اون منو صدا زده باشه
دوباره صدام زد : هی پسر ، هی پسر بیا
با منی ؟ اره بو تو هم بیا
لباسمو انداختم رو و چاقو رو خوش دست کردم و راهی تاریکی شدم
با فاصله ازش وایسادم ،
بی مقدمه گفت : یکی نبود به ما بگه زن واسه چی میخاستی
ولم کرده رفته معلوم نیست کجاست ، تلفن هم ندارم بهش زنگ بزنم
گفتم خب شمارشو بگو من میگیرم برات
سرشو برگردوند و گفت حفظ نیستم
دوباره بی مقدمه گفت : منو برق گرفت ..
بهت گفتم که چی شده بود ؟
یه قدم بهش نزدیک تر شدمو گفتم نه ،
گفت : منو برق گرفت ، بهت گفتم چی شده بود ؟
دوباره گفتم نه
تو همین میون نور ماشین دوستم افتاد رومون
اون میدونست که باید برم و همین جا پایان گفتگو ماست
با ناراحتی ماشیو نگا کرد و گفت برو اومد ..
میدونستم که اصلا دلش نمیخاد برم
منم دلم نمیخاست برم ولی صدای بوق ماشین بلند شد.
اون مشهوره به مجنون بودن و عجیب بودن
با کسی حرف نمیزنه و توی عالم خودش زندگی میکنه
درد تا استخونش رسیده بود که منو برای هم صحبتی صدا زده بود .
اونم منو !!