همیشه دست به سر بود (وقتی دست به سر شدی میفهمی حالش رو )

محمد پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۹، 4:2

اهل صحبت نبود

با قدی رشید و حیکلی درشت توی تاریکی وسط کوچه

وایساده بود ،

فقط یه پیرهن سفید چرک تنش بود توی این سرما ولی انگار

اصلا اعتراضی به سردی هوا نداشت .

 

منو صدا زد ، هی پسر ، هی پسر بیا

من نگاش میکردم ولی باورم نمیشد که اون منو صدا زده باشه

دوباره صدام زد : هی پسر ، هی پسر بیا

با منی ؟ اره بو تو هم بیا

لباسمو انداختم رو و چاقو رو خوش دست کردم و راهی تاریکی شدم

با فاصله ازش وایسادم ،

بی مقدمه گفت : یکی نبود به ما بگه زن واسه چی میخاستی

ولم کرده رفته معلوم نیست کجاست ، تلفن هم ندارم بهش زنگ بزنم

 

گفتم خب شمارشو بگو من میگیرم برات

سرشو برگردوند و گفت حفظ نیستم

 

دوباره بی مقدمه گفت : منو برق گرفت ..

بهت گفتم که چی شده بود ؟

یه قدم بهش نزدیک تر شدمو  گفتم نه ،

 

گفت : منو برق گرفت ، بهت گفتم چی شده بود ؟

دوباره گفتم نه

تو همین میون نور ماشین دوستم افتاد رومون

اون میدونست که باید برم و همین جا پایان گفتگو ماست

با ناراحتی ماشیو نگا کرد و گفت برو اومد ..

 

میدونستم که اصلا دلش نمیخاد برم

منم دلم نمیخاست برم ولی صدای بوق ماشین بلند شد.

 

اون مشهوره به مجنون بودن و عجیب بودن

با کسی حرف نمیزنه و توی عالم خودش زندگی میکنه

درد تا استخونش رسیده بود که منو برای هم صحبتی صدا زده بود .

اونم منو !!

 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم