دوباره
محمد
پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۹، 11:20
اخیــــــــــــــــــــــــــش
یعنی چنان این سر بالایی ها رو با ذوق میرفتم
و چنان لبخندی رو لبم بود اینهو دامادی که
داره میره تا دست عروسشو بگیره
یکی نیست به من بگه اخه خنگول جان
یه کوه رفتن انقد ذوق نداره که خخخخخخ
کل مسیری که همه میرفتن رو رفتم و
بعدش زدم بیراهه هیشکی پر نمیزد جز خودم
تا تونستم جیغ زدم ، داد زدم ، بلند بلند با خودم
حرف زدم ، برا پرنده ها جوک گفتم و با کوه ها
دعوا کردم ، از بس بلند بودن خستم میشد
تنهایی خیلی خوش گذشت ، حتما تجربش کنید
چند باری سور خوردم نزدیک بود به چوخ برم
یه بارم افتادم ولی خب به چوخ نرفتم خخخخخ
دو تا لونه عسل پیدا کردم ولی قبل که من کشفشون
کنم اسباب کشی کرده بودن ، فقط جاشون بود
این دفعه نتونستم پیدا کنم کندو :))
دیگه خییییلی خوش گذشت و بازم میرمممم