اون به تنهایی یه لشکره
او تعریف میکرد که :
درست کنارم یه تکنسین نشسته بود
که خودم استخدامش کرده بودم و
حالا اونجا بود تا دست منو رو کنه
و کاملا هم توانا بود در این کار
رو به روم مردی با حدود بیست سال
سابقه کار و فروش نشسته بود که از عصبانیت
کاملا قرمز شده بود و در حالی که دهنش کف
کرده بود دستاشو رو به اسمون گرفته بود
و داد میزد
سمت راست من مردی بلند قامت دست به
سینه وایساده و دم به دم منو تهدید میکنه
من هر سه تاشون رو بردم، میدونی چطوری؟
میدونی چطوری میشه یه تنه حریف کلی
ادم شد؟
با شناخت و پیدا کردن نقطه ضعف هاشون
اونی که رو به روم بود رو با هر جملم عصبانی
میکردم، یه ذهن عصبانی یه ذهن کوتاه بینه
اون تا مرز سکته میرفت
و قتی که حواسش نبود به مردی که تهدیدم
میکرد فقط یه لبخند میزدم
خیلی مهمه که مرد عصبانی لبخندت رو نبینه
وگر نه با چشمی کبود از اتاق باید بیای بیرون
و هر وقت که مرد تکنسین میخاست حرف
بزنه توجهی بهش نمیکردم تو حرفش میپریدم
و پاسخ مرد عصبانی رو میدادم، همین کافی بود
تا زمان بخرم و فقط بخان من رو از خودشون
دور کنن...
و این دوری برای من مساوی بود با موفقیت :)
پ ن : من ایمان دارم که اون یه ادم خاصه
اون همیشه خاص بود و از بقیه سر بود
اون افکاری بلند داشت که خیلی ها حتی
کلماتش رو هم نشنیده بودن.