روزهای تاریک..
محمد
شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰، 4:19
تو اون شهر تنها بودم
اونی که مسعول شکنجه من بود
قلبشو عمل کرده بود و من پرستارش بودم
تو اون اتاق که مثل جایی برای حیون بود
همه گریه میکردن..
هر دو روز برای برای مدت کوتاهی
میتونستم بخوابم
شب ها میرفتم رو پشت بوم
هشت طبقه بود، اون لبه با زندگی و
مرگ عشق بازی میکردم...
تایم پنج دقیقه ای که بیرونمون میکردن
فقط دنبال یکی بودم تا حرف بزنم باهاش
معمولا کسی نبود..
یبار یه گفتگو احمقانه رو شروع کردم
و در پایان هم ساکت شدم
خیلی وقته به اون گفتگو فکر میکنم
به این که ادم ها وقتی مجبور بشن
هر کاری میکنن