من و من

محمد پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰، 2:24

♥

 

بارها و بارها پرت شدم توی رودخونه

و زیر اب موندم و تا مرز مردن پیش رفتم

 

همیشه سرمو بالا میکردم و دنبال

یه دست بودم، و چیزی جز نور خورشید نبود

 

هیچ وقت این رنج عادی نشد و

برای دو سال هر بار که اتفاق افتاد گریه کردم

 

بعد از کشیدن اولین نفس عمیق 

داد میزدمو گریه میکردم، اونم میخندید 

 

از یه جایی به بعد دیگه بالا رو نگاه نمیکردم

دیگه دنبال دست نبودم 

 

میدونستم که دستی نمیاد، 

میدونستم که منتظره با گریم بخنده

 

پس به جای بالا رفتن پایین رفتم توی

کف حرکت کردم و به سمت خشکی

دستو پا زدم

 

نتیجه داد و دیگه خبری از گریه نبود

بعد از اون دوران دیگه منتظر دست هیچ

کسی نشدم

 

رنج رو پذیرفتم و به دلش شنا کردم

چون میدونستم تنها راه نجات ازش

اینه که درست در عمق و از وسطش

باید بگذری

 

گاهی وقتا نمیشه مستقیم به سمت

نور رفت، به دل تاریکی و ترس برو

درون تاریکی حرکت کن

 

و اینو بدون هیچ تاریکیی دوام نمیاره

ولی ادم های سخت چرا 

 

پ ن : هنوزم منظره دیدن اسمون از 

زیر اب با سایه سیاهی تو ذهنمه 

پ ن: هنوزم حس میکنم زیر پام خالی میشه 

حل داده میشم وسط اب و خار 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم