کمک میکنی، خدا بهت کمک کنه...
محمد
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰، 13:57
حالا من جای اون نشستم
ساعت دو هست و هوا میخورم!!
نمیدونم چرا ولی بخش مهم و عجیبی
بود توی زندگیم...
من نشسته بودم و ادم ها فقط رد
میشدن،گاهی اشنایی دست بلند میکرد
برای سلام و تعارفی که درخدمتم
ولی رنج برای من و فقط من
فقط خودم باید پشت خودم باشم
و با خیال راحت هر کاری که دوست
دارم رو انجام بدم..
مثل وقتی که اب از سرت میگذره
یا مثل وقتی که, 80 سالت میشه
80 سالم نشده ولی چند باری اب از
سرم گذشته...
با هر لباسی بیرون بودم، هر جایی خستم شد
با هر مدلی که راحت بودم نشستم
و اصلا برام مهم نبود چطور قضاوت میشم
حتی نگاه هم نمیکردم که کی نگام میکنه
شاید فکر کنید این چیز بدیه
ولی نه واقعا خوبه، این ازادیه به تمام معناست..