خم شدیم که سوارمون شدن
محمد
سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 4:49
خری با صاحب خود گفت در راه
که ای بیرحم ِ بیانصافِ بدخواه!
مرا تا چند زیر بار داری؟
مرا تا چند، با جان کار داری؟
خدا مرگت دهد تا شاد گردم
ز بندِ محنتت آزاد گردم
جوابش داد: کای حیوان دربند!
چرا از مرگ من هستی تو خرسند؟
علاجی کن که دیگر خر نباشی
کشیدن بار را، در خور نباشی
و گرنه تا تو خر هستی، بناچار
چه من، چه دیگری، از تو کشد کار
بلی تا ملتی در خواب باشد
فرو در رنج و پیچ و تاب باشد
چو نبوَد ملتی از خواب بیدار
نبیند پشتِ خود را خالی از بار
وگر همت کند بیدار گردد
ز آزادیش، برخوردار گردد
دگر جور و ستم، بر او روا نیست
به مردِ زنده دل، جور و جفا نیست
کم از خر، ملتِ خواب و خمود است
که دائم زیر شلاق عنود است
اون میگه : ادم ها هم تا وقتی ضعیف نبیننت نمیتونن بدی کنن.
و شدیدا موافقم :)