پــــــــــــدر
محمد
جمعه سوم آذر ۱۳۹۱، 21:19
به سلامتي همه پدرا
يادم مياد بچه که بودم بعضي وقت ها با خواهرم
يواشکي بابام رو نگاه مي کرديم...
ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال هاي ريزي بود
که روي فرش ريخته شده بود...
من و خواهرم حسابي به اين کارش مي خنديديم !
چون مي گفتيم چه کاريه ؟! ما که هم جارو داريم هم جارو برقي !!!
چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم
فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم
يهو به خودم اومد ديدم که
يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم...!
يادم مياد بچه که بودم بعضي وقت ها با خواهرم
يواشکي بابام رو نگاه مي کرديم...
ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال هاي ريزي بود
که روي فرش ريخته شده بود...
من و خواهرم حسابي به اين کارش مي خنديديم !
چون مي گفتيم چه کاريه ؟! ما که هم جارو داريم هم جارو برقي !!!
چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم
فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم
يهو به خودم اومد ديدم که
يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم...!