ذهن اشفته یه برنامه نویس..
محمد
سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰، 3:17
میخو کوبید که سیم بهش وصل کنه
گفت یه چکش بیار تا محم ترش کنیم
گفتم باشه بعد خودم محکمش میکنم
اون میخ لق هنوز هست
ولی دیگه پدر نیست..
هر روز به این خونه ،به این دیوار
نگاه میکنم و میگم چقدر زحمت کشید برای
بخش بخشش ولی حالا نیست
کار دنیا لنگ مونده ؟
کسی خبر دار شده ؟
چه اتفاقی افتاده ؟
ارزشش رو داشت این همه زحمت ؟
و جنگیه بین پوچی دنیا و لذت بردن ازش
یه میخ لق میتونه سال ها بیشتر از ما بمونه
مجازات خوبیه زندگی
که باید تا ته سر بکشیش
راستی شاید فردایی نبود بزار یه رازمو بگم
از رنج هام دوس دارم یه کتاب بنویسم
و اسمش رو بزارم : ذهن اشفته یک برنامه نویس
طولانیه نه ؟ ولی خب مثل رنج هامه