سکوی سیمانی به ارتفاع چهار انگشت

محمد پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰، 16:8

یه سوادی هست به اسم : مرگ اگاهی

 

با حدود دوره ای یک ساله بخش های

خیلی خوبی ازش رو درک کردم

 

خلاصش میشه : میدونی میمیری و همه مردم میمیرن

میدونی یه روز برای همیشه از یاد ها فراموش میشی

 

با این فهم که درست در لبه پرتگاه وجود داره

میتونی ارامشی به دست بیاری و بدور از خیال قضاوت

شدن توسط دیگران هر کاری که دوس داری رو انجام بدی

 

دیروز اولین روزی بود که این حس درونم فکر میکنم به حد خودش

رسید و اولین گام ها رو برداشتم ، کمی زننده بود چنین راحت بودن

و دوستم گفت با هر کسی نمیشه این طور راحت بود !

 

چون تازه کشفش کردم دوس دارم یکم درونش افراط کنم

و پزش رو بدم که اره من بیخیال قضاوت شمام

خدا بخیرش کنه و امید که بتونم جلوی این افراط رو بگیم

 

 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم