کوه درد

محمد دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰، 20:5

خیلی راحت مرگ رو قبول کردن

خیلی اسوده راجبش حرف میزنن

 

در حالی که نوشته ها رو ورق میزد

و بی سواد بود اینا رو میگفت... 

 

درد و رنج از چشم هاش می‌بارید 

درونش رسما اشوتویز میجوشید

ولی لبش میخندید.. 

 

دو تا تیر از طالبان خورده بود

و زنو بچش رها... :(

 

 و وقتی دو ساله بوده 

پدر و مادرشو از دست داده

حتی صورتشون رو هم یادش نمیاد

 

ایستاده حرف میزد ولی درونشو

میدیدم که  رو زمین نشته 

دستش روی صورتش و خیلی

بی صدا گریه میکنه :(

 

بعضی چیزا کلی حرف و نشونه

دارن داخلشون، ولی شرط دیدنش

پذیرشه.. 

 

دیروز نشد اون یکی بیاد

امروز حق بود این بیاد 

و گلایه های منو که درست چش 

تو چش خدا بود بزنه زمین 

خیلی کارت درسته یا رب

 

 

وقتی مرگو بپذیری

دیگه ترسی نداری

و تا تَه سر میکشی زندگیو

 

و اینا مرز یه فَهمیدنین

همین الان فهمیدم رو مرز موندم

سوادم و عقلم قد نمیده بیشترشو بفهمم

بخاطر همین گاهی وقتا به سمت

نیستی اویزون میشم

مرز ها خطر ناکن

امید که پنجره جدیدی باز بشه.. 

 

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم