کوه درد
خیلی راحت مرگ رو قبول کردن
خیلی اسوده راجبش حرف میزنن
در حالی که نوشته ها رو ورق میزد
و بی سواد بود اینا رو میگفت...
درد و رنج از چشم هاش میبارید
درونش رسما اشوتویز میجوشید
ولی لبش میخندید..
دو تا تیر از طالبان خورده بود
و زنو بچش رها... :(
و وقتی دو ساله بوده
پدر و مادرشو از دست داده
حتی صورتشون رو هم یادش نمیاد
ایستاده حرف میزد ولی درونشو
میدیدم که رو زمین نشته
دستش روی صورتش و خیلی
بی صدا گریه میکنه :(
بعضی چیزا کلی حرف و نشونه
دارن داخلشون، ولی شرط دیدنش
پذیرشه..
دیروز نشد اون یکی بیاد
امروز حق بود این بیاد
و گلایه های منو که درست چش
تو چش خدا بود بزنه زمین
خیلی کارت درسته یا رب
وقتی مرگو بپذیری
دیگه ترسی نداری
و تا تَه سر میکشی زندگیو
و اینا مرز یه فَهمیدنین
همین الان فهمیدم رو مرز موندم
سوادم و عقلم قد نمیده بیشترشو بفهمم
بخاطر همین گاهی وقتا به سمت
نیستی اویزون میشم
مرز ها خطر ناکن
امید که پنجره جدیدی باز بشه..