خونه من
امروز مهمون عمو بودم
رفتم توی قبرش دراز کشیدم
حس خیلی باحال و عجیبی بود
مرگ اگاهی سواد قشنگیه
من توی جایی که قراره تا ابد
عموم بخوابه خوابیده بودم :)
و بعد من دیگه ادم زنده ای اونجا نمیخوابه
پسر در کنار پدر میخوابه :)
اونجا نزدیک ترین فاصله من به استوره
و الگوی زندگیم بود :)
بزارید از تجربه و حس هام بگم براتون
قبر رو که دیدید چطوریه ؟
یه جای تنگ که درست روی دست راستت
به سمت قبله میخوابی ...
روی دست راستم دراز کش توی اون جای
تنگ دراز کشیدم - سرم رو گذاشتم روی خاک
و چشم هامو بستم ...
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر
ادم ضعیفه و ناتوان ...
هرگز هرگز به عمرم این شدت از ناتوانی رو تجربه
نکرده بودم - هرگز چنین نبود ..
دومین حسم این بود که چقد حوصله ادم سر میره :|
اخه هیچ منظره ای نداره !
تاریکه و فقط خاک هست ..
خاک چیز عجیبیه - ما خیلی ازش غافلیم
مهر رو با خاک میسازن - ادم رو مگین از خاکه ،
برا یه ادم خوب میگن خاکیه - و مرگمون هم به خاک ختم میشه
اهای مردم دنیا پایان چیزی جر تاریکی و خاک نیست...
پ ن : دوس دارم منم اونجا خاک کنن
پ ن : قبر منو کمی گشاد تر بکنید -
و سرم رو هم کمی عقب تر بزارید میخام خاک های بیشتری رو ببینم
پ ن : میدونم فکر میکنید این حرف ها خیلی ناراحت کنندست و
پر از غمه و نا امیدیه و ... ولی حتی اندازه سر سوزنی هم برای خودم
این طور نیست - این یه حقیقته باید پذیرفتش و این طوری میشه خیلی
ملایم تر و اروم تر به سمتش رفت و از زندگی لذت برد بدون ترس از مرگ
چرا که ما از هر چیزی که شناخت نداشته باشیم میترسیم ...
پ ن : و در نهایت مرد بزرگ قبلیه جمله قشنگی گفت : ما هرگز اماده
نخواهیم بود برای مرگ..