اعتراف

محمد شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰، 3:35

وسط یه روز معمولی

 

وقتی با موتور لبخند رو لبته و توی ذوقی

 

وقتی توی جشنی و در حال شوق

 

همون متنی که تلخ بود و گفتی رو یادت میاد

منم یادم میاد :(

 

چرا اون پسرش باید زنده باشه ولی مال من نه ؟

چرا پدر پیر اون هنوز کنارشه ولی من نه ؟

 

اون از من بزرگ تره ولی هنوز پدرش کنارشه :(

عمیق ولی کوتاه غصه میخورم ...

 

یه جورایی درونش حسادت هست نه ؟

در این زمینه هر چیزی اسمشو بزارید

من هستم !!

 

اون روز محمد میگفت تا سرت نیومده

نمیدونی قبلش چقد خوب بوده دنیا :(

 

و سوگ میتونه هنوز هم تلخ تر باشه

دانشی برای فهمش و صبری برای تحملش ...

 

امین :)

 

 

پ ن : دلم برات تنگه :(

و این دل تنگی قرار نیست هرگز از بین بره :(

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم