اعتراف
محمد
شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰، 3:35
وسط یه روز معمولی
وقتی با موتور لبخند رو لبته و توی ذوقی
وقتی توی جشنی و در حال شوق
همون متنی که تلخ بود و گفتی رو یادت میاد
منم یادم میاد :(
چرا اون پسرش باید زنده باشه ولی مال من نه ؟
چرا پدر پیر اون هنوز کنارشه ولی من نه ؟
اون از من بزرگ تره ولی هنوز پدرش کنارشه :(
عمیق ولی کوتاه غصه میخورم ...
یه جورایی درونش حسادت هست نه ؟
در این زمینه هر چیزی اسمشو بزارید
من هستم !!
اون روز محمد میگفت تا سرت نیومده
نمیدونی قبلش چقد خوب بوده دنیا :(
و سوگ میتونه هنوز هم تلخ تر باشه
دانشی برای فهمش و صبری برای تحملش ...
امین :)
پ ن : دلم برات تنگه :(
و این دل تنگی قرار نیست هرگز از بین بره :(