عصر پنجشنبه
پنجشنبه که میا انگار لیله گنجی تو لارمه (لونه زنبور تو تنمه )
رفیقم از یه شهر دیه میا و قراره بریم بگردیم و شب نشینی
و از ته دل قه قهه بزنیم تا خود صبح
،
سال 91 - ترم دوم دانشگاه - یه کلاس ما افتاد عصر پنجشنبه -
مو نمیفهمیدم استاد چه میگه فقط میخاسم کلاس تموم بشه
بگه فلانی حاظره ؟ مو دسمه ببرم بالا و بعدش فلنگه ببندم
،
او روز میخاسیم بریم صحرا
مرتب بچه ها زنگ میزدن تو نون بیا - تو توری بیا و..
منم زنگ میزدم خونه یلا اینایه اماده کنین که اومدما
-
استاد هی دیدی و چیزی نگفت اخر سر شاکی شد
گفت چته تو ؟ چرا ایقد با تلفن حرف میزنی ؟
گفتم استاد عصر پنجشنبه مرده هم تو قبر نمیمونه -
میخایم بریم صحرا و توری کبابی گم کردم نمیدونم کجیه -
کلاس رفت رو هوا و همه خنده -
استاد خوشم میخندس -
اخرش گفت حاظریته زدم برو توری کبابیه پیدا کن
دوباره همه زدن زیر خنده و مو که اماده بیدم فقط حرکت کردم
سی در کلاس ...