کمی اعتراف

محمد پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲، 5:40

دستام رو گذاشتم رو زانوم و

خم شدم و پاهام رو نگاه میکنم

قرمز و پر التهابه

به هیچی نمیتونم فکر کنم

و فقط صدای نفس نفس زدنم

تو سرم می‌پیچه،

،

سرمو بلند میکنم و حالا تازه جون

دارم بقیه رو ببینم ، همه روز زمین دراز کشیدن

یا به دیوار تکیه دادن

،.

تنها کسی که سر پا وایساده منم

،.

با یه حس خوب و غرور شروع میکنم

قدم زدن تا بدنم نگیره

،

حس خوبی داره تنها کسی که ایستاده منم

و بقیه اگه جونی داشته باشن نگات کنن

،

از اینکه ازم بترسن هم کیف میکنم

انقد میترسن که وقتی نگاشون میکنم

حتی جرعت فرار هم ندارن و خشکشون میزنه

،

نمیدونم ولی برای من حس خوبیه

حس فتح کردنه

باشگاه جدید شهر رو فتح میکنم

و بهشون حالی میکنم تو این شهر پرجم دست کیه

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم