جمعه ۲۲ ، بوشهر

محمد شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳، 2:21

مربی و سابقه دار بود ، از من بزرگ تر

گفت میشه دو تا صندلی اون طرف تر بشنی

که دوستام اینجا بشینن ؟

گفتم شما خودتون هم اینجا که نشستید

جای کسیه الان میان ،

یه نگا کرد دید اره ردیف خودش یکی جلو تره !!

پاشد و رفت !!

بعدم سعی کردم از دلش در بیارم

ولی مکالمه سنگینی شد و دوس نداشتم

،

امروز استاژ فنی بود

ادم های جاهل و نادون بخاطر نادون بودنشون

شجاعت بیشتری نشون میدن

،

چقد ما استرسی هستیم و نمیتونیم

حرف بزنیم و چرا پسرا بیشتر از دخترا

استرس دارن و نمیتونن خوب صحبت کنن

،

چند روز شلوغ بود و در پیش دارم

با گرمای زیاد هوا

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم