اون شب و این روزها

محمد شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴، 8:44

نمیدونم اسمشو چی بزارم
چونکه به دنبال گ*** با ممد ق*** کمی کندیم
(کمی = نیم وجب بخدا ، بعدش شب شد رفتیم )
ولی اومد به خوابم و گفت کاری به من نداشته باش
خیلی محترمانه و بزرگ وارانه گفت ، ولی وقتی بیدار شدم
بسی ترسیده بودم !!
،
البته بعدش سرمو گذاشتم دوباره تخت خوابیدم :)
،
اون گفت براش فاتحه بفرست
گفتم نه عامووو خوشش میاد راه به راه دیگه میاد به خوابمون
والاااااااااااا

،
،
دارم حرکت میکنم
این یه شروعه
اون همش بهم میگفت تو باهوشی 💚
تو باهوشی 💚
دوست های خوبی دارم که بهم میگن تو باهوشی
حالا سریع تر همه چیو یاد میگیرم
مرسی برای همه آدم خوب های زندگیم
و مرسی برای همه آدم بد هایی که جنگیدم باهاشون تا بفهمم
قوی بودم !!
،
سایه هر دو مستدام
،
هر چی بزرگ تر بشم مشکلاتمون هم باهامون بزرگ تر میشه
،
چون شاگرد قویی بود من بهش بیشتر سخت میگرفتم
سریع تر و محکم تر بهش ضربه میزدم
شاید طبیعت هم چنین رفتاری با ما داره
اگه بهت محکم ظربه میزنه چون حس میکنه قوی هستی و میخاد هرچه زود تر بلد بشی
،
رنج وقتی تموم میشه که درسشو ازش گرفته باشی
،
هنوز به زمان فکر میکنم و مجهولیاتش به هیچ که همه چیز درونش جریانش داره
،
میرم بخوابیم !

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم