اون شب و این روزها
نمیدونم اسمشو چی بزارم
چونکه به دنبال گ*** با ممد ق*** کمی کندیم
(کمی = نیم وجب بخدا ، بعدش شب شد رفتیم )
ولی اومد به خوابم و گفت کاری به من نداشته باش
خیلی محترمانه و بزرگ وارانه گفت ، ولی وقتی بیدار شدم
بسی ترسیده بودم !!
،
البته بعدش سرمو گذاشتم دوباره تخت خوابیدم :)
،
اون گفت براش فاتحه بفرست
گفتم نه عامووو خوشش میاد راه به راه دیگه میاد به خوابمون
والاااااااااااا
،
،
دارم حرکت میکنم
این یه شروعه
اون همش بهم میگفت تو باهوشی 💚
تو باهوشی 💚
دوست های خوبی دارم که بهم میگن تو باهوشی
حالا سریع تر همه چیو یاد میگیرم
مرسی برای همه آدم خوب های زندگیم
و مرسی برای همه آدم بد هایی که جنگیدم باهاشون تا بفهمم
قوی بودم !!
،
سایه هر دو مستدام
،
هر چی بزرگ تر بشم مشکلاتمون هم باهامون بزرگ تر میشه
،
چون شاگرد قویی بود من بهش بیشتر سخت میگرفتم
سریع تر و محکم تر بهش ضربه میزدم
شاید طبیعت هم چنین رفتاری با ما داره
اگه بهت محکم ظربه میزنه چون حس میکنه قوی هستی و میخاد هرچه زود تر بلد بشی
،
رنج وقتی تموم میشه که درسشو ازش گرفته باشی
،
هنوز به زمان فکر میکنم و مجهولیاتش به هیچ که همه چیز درونش جریانش داره
،
میرم بخوابیم !