راه نجات

محمد جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴، 4:30

دیالوگ عجیبی داشتیم امشب

گفت اون رفت و من براش گریه کردم

گفت میدونم میشه رفت ولی احساسیم و دلم تنگ میشه

گفت باید بی احساس بود !!

،

،

اسون نیست ولی خیلی خیلی خیلی

خوشحالم که توی این مسیر قدم برمیدارم .

بعضی شکستا نجاتت میدن ولی بعد ها میفهمی

،

درست مثل سقوط اون پروانه جلوی ماشینم ‌..

که از زیبا ترین درس های زندگیم بود ..

بیوگرافی
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$M&Z$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
__$$_______$$____$$$
__$________$$$____$$
__________$$$____$
_______$$$
_______$$$
______ $$$
______$$$
_____$$$
_____$$$$$
_____$$$$$
محمد هستم....تو بيمارستان به دنيا اومدم....از بچگي بزرگ شدم....چند سال سن دارم....تو دوران کودکيم بچه بودم....با رفيقام دوست شدم....بعضي شبا مي خوابم خواب مي بينم....تو خونمون زندگي مي کنم....تا حالا نمردم